به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

به امید آشنایی

کتاب "کیاهخوار" که تورق می کنم.

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

چند ماه پیش کتابی از یه دوست بهم رسید که قرار شد بعد از خوندن، بدون کوچکترین خط و لکه ای روی کتاب، تمیز و آفتاب مهتاب ندیده، برش گردونم.
چند صفحه ای از کتاب رو خوندم و از ترس خراب شدن کتاب، گذاشتم تو کیسه و بی خیالش شدم تا یه فرصت و جای مناسب پیدا کنم و ادامه اش بدم.
تا اینکه مجبور شدم برش گردونم.
با وجود تمام مشغله ها و نداشتن کوچکترین زمان، و البته با عذاب وجدان زیاد بابت موندن کارها، کل کتاب رو تو چند ساعت خوندم.
موقع خوندن، لحظه به لحظه بیشتر مطمئن میشدم بهترین کاری که تو زمان حاضر باید انجام میدادم خوندن همین کتاب بوده.
یکی از محشرترین قلم هایی بود که از نویسنده ای خوندم.
کتاب "لبنان زدگی" به قلم "سید حسین مرکبی" که قبلا عکس کتاب کنار همین وب بوده، یه سفرنامه نسبتا تحلیلیه که با وجود کم حجم بودنش، دید جامعی درباره لبنان، حزب الله، امام موسی صدر و حتی تمدن اسلامی به خواننده میده.
صفحه ای از صفحات آخر کتاب


ان شاالله دلنشین ترین های دیگه این کتاب رو تو صفحه دلنشین ترین کتاب های نوش جان شده قرار میدم.


دل نوشت: بعضی از جمع ها هستن که وقتی توشون هستی دلت تنگ میشه براشون، برای کنار هم بودنتون، برای اون لحظات ناب، جمع دیروز از همونا بود. خدا همشونو حفظ کنه برای سربازی آقا امام زمان.
من حقیرم به حق پاکیشون هدایت کنه...
  • آشنا12
  • آشنا12

اول از همه عیدتون خیلی خیلی مبارک. ان شاالله عید ظهور آقا :)


چند روز پیش نهج البلاغه رو که ورق می زدم، این جمله رو از مولا علی علیه السلام خوندم:



بگذریم از اینکه داریم تو یه جامعه ای زندگی می کنیم که مسئولین کشوری، خونه ولنجک دارن و پورش و بنز سوار میشن و ...

هرچند قابل گذشتن نیستن اینا، ولی به فرض محال هم اگه ازینا بگذریم، از کسایی که ادعای حمایت از قشر ضعیف جامعه رو دارن، اما خودشون تو ناز و نعمت زندگی می کنن، نمی تونم بگذرم.


چند روز پیش توفیق اجباری شد فیلم "قاتل اهلی" رو دیدم.

اهل نقد فیلم نیستم، نه بلدم نه علاقه ای دارم به نقد فیلم.

چیزی که تو این فیلم خیلی اذیتم کرد، این بود که هیچیش به هیچیش نمیومد. نقش اول و مثبت فیلم (پرویز پرستویی) یکی از دلسوزترین و شجاع ترین مسئولان مملکتیه که واسه همین دلسوزی و با حق بودنش، کلی چوب میذارن لای چرخ کارهاش. کسی که حامی قشر ضعیف جامعه است. همیشه دست به خیره و ...

اما تو یه خونه ی بزرگ و ویلایی تو بهترین منطقه شهر زندگی می کنه، همه نوع امکاناتی رو داره. بهترین ماشین زیر پاشه و ... و بدتر از همه، هرجا که دختر یا پسرش گیر می کنن، از آبروی خودش خرج می کنه تا اونا رو از مخمصه نجات بده.

تو کتم نمیره اونی که حمایت از مظلوم رو تو بوق و کرنا میکنه، خودش بی دردترین آدم این جامعه باشه.

آخه اونی که تو کاخ زندگی می کنه چه می فهمه خونه 40 متری زیرپله یعنی چی؟؟؟

...

دارم شب عیدی، تلخ می کنم کامتون رو.

بی خیال


فقط اینو نگم می مونه ته دلم، تو مدینه فاضله ای که همه بشریت آرزوی رسیدن بهش رو دارن، فکر نمی کنم کسی بتونه بپذیره که فقیری توی جامعه باشه و مسئول اون جامعه، تو رفاه و آسایش زندگی کنه و برای موندن تو قدرت، تو ظاهر از فقرا حمایت کنه!

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر انصاره ...



تبریک نوشت: این هفته پر تبریک بود، عید امروز، تولد دو روز پیش خواهر، تولد امروز رفیق، همشون مبارک :)

  • آشنا12
برای شلوغ نشدن صفحه اول، جواب سوالات "خیرات ریاضی 11" رو در ادامه مطلب ببینید:
  • آشنا12
دل نوشت1: دو هفته پیش از سر اجبار، مهمون یه خونه شدم. یه خونه معمولی مثل همه خونه های معمولی. نه خیلی پر زرق و برق و نه خیلی ساده.
چشمم به بوفه (ازین کمدا که درشون شیشه ایه و توش چیزای آنتیک میذارن چشم مردم دربیاد) خونشون افتاد. چند تا طبقه بیشتر نداشت، یه طبقه یه قوری معمولی گذاشته بودن، یه طبقه چند تا نعلبکی بود و تو هر کدوم از طبقات دیگه یه شیشه خالی ودکا ...
داشتم به این فکر می کردم که مثلا شیشه خالی دلستر رو بذاریم رو میز و پزشو بدیم که ما هم دلستر می خوریم :/
نمی دونم اصلا اهلش هستن یا نه، که ان شاالله نباشن. ولی وقتی خدا یه چیزی میگه، حتی اگه توانایی عمل به گفته خدا رو هم نداریم، حق نداریم علنی گناهمون رو به رخ بکشیم یا تبلیغ گناه کنیم.
همون طور که حق نداریم تو کار آدما تجسس کنیم و ببینیم گناه میکنن یا نه، حق هم نداریم وقتی گناه می کنیم علنی همه جا جار بزنیم، چه با اعتراف به گناه باشه، چه واسه کلاس گذاشتن! با گناه.

دل نوشت2: 13 سالشه، از بچگی هر چی خواسته داشته، از اسباب بازی های کوچیک گرفته تا PS4 و کامپیوتر و پرینتر و لپتاپ تا گوشی اپل و تفنگ شکاری و ...
نگرانشم شدیدا
این روزا خواسته هاش داره از اسباب بازی و مادیات، به خواسته های درونی میرسه، و چون تا حالا "نه" نشنیده واسه خواسته هاش، بلد نیست چطور باید برخورد کنه اگه اتفاقی برخلاف انتظارش باشه ...
نگرانم ...

دل نوشت3: هر چی بیشتر بی خیال گذشته میشم، گذشته بیشتر بی خیالم نمیشه!
چند روز پیش که دفترمو ورق میزدم، به این جمله رسیدم "اگه قرار بود فراموش بشن، یا اتفاق نمی افتادن یا حافظه من اندازه جلبک می بود."

دل نوشت4: روش نمی شد باهام حرف بزنه، می ترسید سرزنشش کنم، واسه همین آروم آروم شروع کرد حرف زدن ...
"چند سال پیش یکی بود که دوسم داشت ...
منم دوسش داشتم ...
یه مدت هم باهم بودیم ...
می گفت قرار ازدواج بذاریم...
ولی ...
موقعیتشو نداشتم ...
دیدم اذیت میشم بی خیالش شدم و دیگه جواب تلفناشو ندادم ...
چند وقت پیش بهم زنگ زد ...
گفت ...
یعنی ...
می گفت ازدواج کرده ...
ولی ...
پشیمونه ...
میگه هنوز دلش پیش من گیره ..."

دیگه بقیه حرفاشو نمی شنیدم، سرم داشت گیج می رفت، می خواستم سرمو بگیرم تو دستام و وسط خیابون بشینم رو زمین.
واسه اینکه حرفشو قطع نکنه و بدون ترس از سرزنش ادامه بده،سکوت کردم.

"میگه هنوز دوسم داره ...
پشیمونه از این که ازدواج کرده...
میگه دوسم داره ...
راستش منم ..."

سرم سنگین شده بود، نمی دونستم باید چی بگم.
انگار فیلمنامه یکی از همین فیلم سینمایی هایی که تو "سینما جمهوری اسلامی" داره پخش میشه رو گوش می دادم.
همین فیلم هایی که خیلی راحت رو پرده سینما میرن و گاها تو تلویزیون هم پخش می شن و این مسائل خیلی عادی جلوه داده میشه.
بهم خوردن یه زندگی، یه عشق، یه عاطفه، یه محبت، راحت تر بگم، لرزیدن عرش الهی ...
این چند وقته شدیدا دارم حس می کنم اگه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی!!! تو این مملکت نداشتیم خیلی مسلمون تر می بودیم.
بگذریم ...
تهش رسیدیم به قانون سوم نیوتون: "هر عملی را عکس العملی است مساوی و در خلاف جهت"
اگه امروز تو باعث بهم خوردن یه زندگی بشی، فردا یکی دیگه باعث بهم خوردن زندگیت میشه ...


پی نوشت: انصافا اینبار می خواستم کوتاه تر بنویسم نشد :D

  • آشنا12

اگر سوال ریاضی داشتید، از دبستان تا دانشگاه، با کمال افتخار در خدمتم :)

ان شاالله که بلد باشم.



خیرات همه مسلمین از جمله پدر و برادر مرحومم ...

  • آشنا12