به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

به امید آشنایی

کتاب "خدمت و خیانت روشنفکران" از "جلال آل احمد" که نوش جان می کنم.

❤️ دلنشین ترین های این کتاب:

☑️

۵۱ مطلب با موضوع «آشنا نوشت» ثبت شده است

اول از همه عیدتون خیلی خیلی مبارک. ان شاالله عید ظهور آقا :)


چند روز پیش نهج البلاغه رو که ورق می زدم، این جمله رو از مولا علی علیه السلام خوندم:



بگذریم از اینکه داریم تو یه جامعه ای زندگی می کنیم که مسئولین کشوری، خونه ولنجک دارن و پورش و بنز سوار میشن و ...

هرچند قابل گذشتن نیستن اینا، ولی به فرض محال هم اگه ازینا بگذریم، از کسایی که ادعای حمایت از قشر ضعیف جامعه رو دارن، اما خودشون تو ناز و نعمت زندگی می کنن، نمی تونم بگذرم.


چند روز پیش توفیق اجباری شد فیلم "قاتل اهلی" رو دیدم.

اهل نقد فیلم نیستم، نه بلدم نه علاقه ای دارم به نقد فیلم.

چیزی که تو این فیلم خیلی اذیتم کرد، این بود که هیچیش به هیچیش نمیومد. نقش اول و مثبت فیلم (پرویز پرستویی) یکی از دلسوزترین و شجاع ترین مسئولان مملکتیه که واسه همین دلسوزی و با حق بودنش، کلی چوب میذارن لای چرخ کارهاش. کسی که حامی قشر ضعیف جامعه است. همیشه دست به خیره و ...

اما تو یه خونه ی بزرگ و ویلایی تو بهترین منطقه شهر زندگی می کنه، همه نوع امکاناتی رو داره. بهترین ماشین زیر پاشه و ... و بدتر از همه، هرجا که دختر یا پسرش گیر می کنن، از آبروی خودش خرج می کنه تا اونا رو از مخمصه نجات بده.

تو کتم نمیره اونی که حمایت از مظلوم رو تو بوق و کرنا میکنه، خودش بی دردترین آدم این جامعه باشه.

آخه اونی که تو کاخ زندگی می کنه چه می فهمه خونه 40 متری زیرپله یعنی چی؟؟؟

...

دارم شب عیدی، تلخ می کنم کامتون رو.

بی خیال


فقط اینو نگم می مونه ته دلم، تو مدینه فاضله ای که همه بشریت آرزوی رسیدن بهش رو دارن، فکر نمی کنم کسی بتونه بپذیره که فقیری توی جامعه باشه و مسئول اون جامعه، تو رفاه و آسایش زندگی کنه و برای موندن تو قدرت، تو ظاهر از فقرا حمایت کنه!

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر انصاره ...



تبریک نوشت: این هفته پر تبریک بود، عید امروز، تولد دو روز پیش خواهر، تولد امروز رفیق، همشون مبارک :)

  • آشنا12
دل نوشت1: دو هفته پیش از سر اجبار، مهمون یه خونه شدم. یه خونه معمولی مثل همه خونه های معمولی. نه خیلی پر زرق و برق و نه خیلی ساده.
چشمم به بوفه (ازین کمدا که درشون شیشه ایه و توش چیزای آنتیک میذارن چشم مردم دربیاد) خونشون افتاد. چند تا طبقه بیشتر نداشت، یه طبقه یه قوری معمولی گذاشته بودن، یه طبقه چند تا نعلبکی بود و تو هر کدوم از طبقات دیگه یه شیشه خالی ودکا ...
داشتم به این فکر می کردم که مثلا شیشه خالی دلستر رو بذاریم رو میز و پزشو بدیم که ما هم دلستر می خوریم :/
نمی دونم اصلا اهلش هستن یا نه، که ان شاالله نباشن. ولی وقتی خدا یه چیزی میگه، حتی اگه توانایی عمل به گفته خدا رو هم نداریم، حق نداریم علنی گناهمون رو به رخ بکشیم یا تبلیغ گناه کنیم.
همون طور که حق نداریم تو کار آدما تجسس کنیم و ببینیم گناه میکنن یا نه، حق هم نداریم وقتی گناه می کنیم علنی همه جا جار بزنیم، چه با اعتراف به گناه باشه، چه واسه کلاس گذاشتن! با گناه.

دل نوشت2: 13 سالشه، از بچگی هر چی خواسته داشته، از اسباب بازی های کوچیک گرفته تا PS4 و کامپیوتر و پرینتر و لپتاپ تا گوشی اپل و تفنگ شکاری و ...
نگرانشم شدیدا
این روزا خواسته هاش داره از اسباب بازی و مادیات، به خواسته های درونی میرسه، و چون تا حالا "نه" نشنیده واسه خواسته هاش، بلد نیست چطور باید برخورد کنه اگه اتفاقی برخلاف انتظارش باشه ...
نگرانم ...

دل نوشت3: هر چی بیشتر بی خیال گذشته میشم، گذشته بیشتر بی خیالم نمیشه!
چند روز پیش که دفترمو ورق میزدم، به این جمله رسیدم "اگه قرار بود فراموش بشن، یا اتفاق نمی افتادن یا حافظه من اندازه جلبک می بود."

دل نوشت4: روش نمی شد باهام حرف بزنه، می ترسید سرزنشش کنم، واسه همین آروم آروم شروع کرد حرف زدن ...
"چند سال پیش یکی بود که دوسم داشت ...
منم دوسش داشتم ...
یه مدت هم باهم بودیم ...
می گفت قرار ازدواج بذاریم...
ولی ...
موقعیتشو نداشتم ...
دیدم اذیت میشم بی خیالش شدم و دیگه جواب تلفناشو ندادم ...
چند وقت پیش بهم زنگ زد ...
گفت ...
یعنی ...
می گفت ازدواج کرده ...
ولی ...
پشیمونه ...
میگه هنوز دلش پیش من گیره ..."

دیگه بقیه حرفاشو نمی شنیدم، سرم داشت گیج می رفت، می خواستم سرمو بگیرم تو دستام و وسط خیابون بشینم رو زمین.
واسه اینکه حرفشو قطع نکنه و بدون ترس از سرزنش ادامه بده،سکوت کردم.

"میگه هنوز دوسم داره ...
پشیمونه از این که ازدواج کرده...
میگه دوسم داره ...
راستش منم ..."

سرم سنگین شده بود، نمی دونستم باید چی بگم.
انگار فیلمنامه یکی از همین فیلم سینمایی هایی که تو "سینما جمهوری اسلامی" داره پخش میشه رو گوش می دادم.
همین فیلم هایی که خیلی راحت رو پرده سینما میرن و گاها تو تلویزیون هم پخش می شن و این مسائل خیلی عادی جلوه داده میشه.
بهم خوردن یه زندگی، یه عشق، یه عاطفه، یه محبت، راحت تر بگم، لرزیدن عرش الهی ...
این چند وقته شدیدا دارم حس می کنم اگه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی!!! تو این مملکت نداشتیم خیلی مسلمون تر می بودیم.
بگذریم ...
تهش رسیدیم به قانون سوم نیوتون: "هر عملی را عکس العملی است مساوی و در خلاف جهت"
اگه امروز تو باعث بهم خوردن یه زندگی بشی، فردا یکی دیگه باعث بهم خوردن زندگیت میشه ...


پی نوشت: انصافا اینبار می خواستم کوتاه تر بنویسم نشد :D

  • آشنا12

تغییر فطرت

۲۲
آبان

انسان است و فطرتش

هر اندازه فطرت کارایی اش را از دست بدهد، به همان اندازه انسانیت زیر سوال می رود.

و اعوذ بالله می رسد انسان به جایی که "اولئک کانعام بل هم اضل"

تغییر ماهیت فطرت یک دفعه و آنی نیست.

به قول معروف "هیچ کس از اولش خلافکار به دنیا نمیاد"

بلکه به مرور زمان و در اثر رفتارهای ما، یا به عبارت دقیق تر، بنا به نیات ما فطرت زنگار می گیرد و یا روشن تر می شود.

گاهی رفتاری به ظاهر پیش پا افتاده نشان از تغییر ماهیت فطرت می دهد.

روزگاری، وقتی خبر حوادث تلخ به افراد جامعه ای می رسید، همه متاثر می شدند،

اغلب می ترسیدند،

و عده ای به فکر راه حلی برای کمک به زلزله زدگان بودند.

اما امروز ...

به نظر حقیر، وقتی تنها چند دقیقه بعد از حوادث تلخی همچون زلزله، سیل پیام های خنده دار و تمسخر آمیز از این حادثه، روانه صفحات دنیای مجازی می شود، زنگ خطری است برای آن جامعه.

که اگر امروز در مقابل اینگونه رفتارها عکس العملی نداشته باشیم، آهنگ این تغییر فطرت اجتماعی ممکن است روز به روز بیشتر از قبل شود...


عجز نوشت: یا لطیف، ارحم عبدک الضعیف ...

  • آشنا12

وجدان کاری

۱۳
آبان

به خاطر میخی نعلی افتاد
به خاطر نعلی اسبی افتاد
به خاطر اسبی سواری افتاد
به خاطر سواری جنگی شکست خورد
به خاطر شکستی مملکتی نابود شد
و همه این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود.


روز نوشت: 9 سالشه، کلاس اول دبستان که بود، معلمش به مادرش گفته بوده که این بچه هیچی متوجه نمیشه و باید کلاس خصوصی بگیرید براش، مادر کمک خواسته بود و معلم گفته بود خودم تدریس خصوصی هم می کنم براش!

یک سال تمام علاوه بر مدرسه، بچه ی اول دبستان! سر کلاس خصوصی معلم خودش هم می رفت.

حسب اتفاق، سال دوم دبستان هم همین معلم، معلمش میشه. و دوباره بحث اینکه این بچه هیچی متوجه نمیشه و باید کلاس خصوصی بگیرید!

دوباره همین معلم، کلاس خصوصی هم برگزار می کنه براش.

مادر و پدرش نگران میشن که چرا بچه هشت سالشون چیزی متوجه نمیشه و مجبورن براش کلاس خصوصی هم بگیرن.

با تمام هزینه های زندگی، با تمام سختی هایی که متحمل میشدن تو یکی از محله های ضعیف نشین تهران، حاضر میشن علاوه بر هزینه های کلاس خصوصی، جلسه ای 80 الی 90 هزار تومن هزینه جلسات مشاوره روانشناس کودک کنن و با وجود بچه دیگه خانواده که تازه متولد شده، مادر خانواده هر روز درگیر این بچه بشه. یک روز کلاس خصوصی، یک روز جلسه مشاوره...

بعد از چند جلسه، روانشناس میگه که این بچه هیچ مشکلی نداره و طبیعیه. ولی چند جلسه دیگه بیاریدش!

سال سوم دبستان، مدرسه رو عوض می کنن شاید اوضاع تغییری بکنه. کلاس جدید 42 نفر دانش آموز داره. هنوز یک و ماه و نیم از شروع مدارس نگذشته، معلم به خانواده بچه ها گفته که من به این همه دانش آموز نمی تونم برسم، برید براشون کلاس خصوصی بگیرید یا پرونده شون رو بگیرید و ببرید مدرسه غیر انتفاعی ثبت نامشون کنید.

خانواده میرن آموزشگاه که معلم خصوصی بگیرن، مدیر آموزشگاه با اصرار زیاد قرارداد 10 جلسه ای با خانوده میبنده و راضیشون می کنه که برای تقویت دروس پایه، حتما بعد از ده جلسه، قرارداد جدیدی تنظیم بشه!

و خدا می دونه قراره این ماجرا تا کجا ادامه داشته باشه و هرکس به بهونه رسیدن به دو تومن بیشتر با آبنده یه بچه و خانواده اش بازی کنه ...


امام نوشت: معلم امانت داری است که انسان امانت اوست ...


مرتبط نوشت: گاهی وقتا خوب بلدیم کارامون رو توجیه کنیم، ولی فکر نمی کنیم شاید کار اشتباه ما که به نظرمون هم خیلی کوچیک میاد، ممکنه تاثیر بزرگ و جبران ناپذیری روی دیگران داشته باشه ...


ذهن نوشت: جلسه هفته پیش، استاد داشتن درباره ی "نیت" صحبت می کردن. اینکه "نیت" حتی بر عمل هم ارجحیت داره، طوری که اگر نیت حقیقی باشه ولی امکانات انجام عمل وجود نداشته باشه، اون عمل برای انسان ثبت میشه. نکته جالب و سنگینی که گفتن این بود که "نیت نه تنها در عالم تشریع، که در عالم تکوین هم اثرگذاره" ...

حواسمون باشه ...


تذکر نوشت: حق الناس گناهی است که می کنم و چشمی منتظرتر می شود ...

الهی العفو ...

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه ...


سوال نوشت: چرا بلاگی ها اکثرا اهل قم و مشهد هستن؟ :))

وجودشون پربرکته واسه بیان :)

  • آشنا12


آبـرویم رفت
از بــس
به رفیقانـ
گفتـم

کربـــلا
قسمتـ ما
نیست
شماها بــروید ...



این غم کم نیست لیاقتشو ندارم آقا بیام حرمت ...
حجم: 22.8 مگابایت


♥️ این روزها خیابان های شهر هم بی رحم شده اند ...

صف جلوی سفارت عراق ...

برگه های پشت ویترین مغازه ها "کوله پشتی اربعین" ... 



مسافرای سرزمین عشق...

سلام برسونید به مولا علی

به ساقی کربلا

به شهدای نینوا

به آقامون ...


التماس دعای فرج ...

  • آشنا12

امروز ده ها بار شکستم
خرد شدم
له شدم
مچاله شدم
صدای خرد شدنم در گلو حبس شد
بارها اشک تا پشت پرده چشم ها آمد و غرور زنانه ام مجبور به بازگشتش کرد
و اکنون غرور خفته ام نیست تا بالش خیس از اشک را ببیند
امروز از هر انسانیت بود بیزار شدم
از تمام افاده های روشنفکر بودن
از تمام کتاب خوان های بی رحم
از خودم
از هرچه ادعای مسلمانی
هرچه داعیه اسلامی بودن این کشور
داعیه فرهنگ چند هزار ساله داشتن
امروز از هرچه انسانیت بود به خدای انسان ها پناه بردم
و اعوذ برب الناس
من شر الوسواس الخناس
الذی یوسوس فی صدور الناس
از تمام وسوسه های پر از "منیت"
امروز ...
امروز روز سختی بود
خیلی سخت
آنقدری که مطمئنم حتی روزهای آینده, خودم هم توانایی درک حال امروزم را هم نخواهم داشت
و فردا
کسی چه می داند, شاید به بغض های امروزم خندیدم
که اعوذ بالله من شر نفسی
مبادا لحظه ای این درد را از "من" بگیری
که ذره انسانیتی که شاید مانده باشد در وجودم, به کلی نابود می شود
امروز بارها دلتنگ شدم
دلتنگ روزهای پس از ظهور
و بارها به خودم نهیب زدم که توی کمترین نامسلمانی که تحمل چنین وضعی را نداری, چطور دلت راضی می شود به درد کشیدن امامت از دیدن این صحنه ها
امروز روز سختی بود
خدا را شکر شب را وسیله آرام شدن قرار داد ...
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه...

پست زیر درد را زنده نگه می دارد ...
روح پروانه ای


*عنوان مطلب بخشی از آیه 30 سوره بقره

  • آشنا12

به دلیل اثبات مسئله‌ای که یک قرن ذهن بسیاری از ریاضیدانان را به خود مشغول کرده بود، برنده مدال فیلدز در سال ۲۰۰۶ شد که عالی‌ترین جایزه در زمینه ریاضیات است. این نابغه بزرگترین افتخار دنیای ریاضی جهان را کسب کرد اما از پذیرش این جایزه سر باز زد. و گفت «من به پول یا شهرت علاقه‌ای ندارم؛ نمی‌خواهم مثل یک حیوان در باغ وحش به نمایش گذاشته شوم.»

وی به خبرنگار یکی از روزنامه‌های بریتانیا درباره علت نپذیرفتن جایزه مؤسسه کلی گفت: «من همه آنچه را که می‌خواهم، در اختیار دارم».

او برنده جایزه نقدی به ارزش یک میلیون دلار هم شده بود که البته این جایزه در مورد تئوری او در مورد فضای چند بعدی به او تعلق یافته، اما او این جایزه را هم نپذیرفت.

از دانشگاه‌های برتر آمریکا چون دانشگاه پرینستون و دانشگاه استنفورد پیشنهاد کار گرفت ولی همه را رد کرد و در تابستان ۱۹۹۵ برای کاری صرفاً پژوهشی به مؤسسه استلکوف در سن پیترزبورگ رفت.


این شخص یکی از برجسته ترین ریاضیدانان معاصره که دنیای ریاضیات رو متحول کرده، در حدی که موفق به دریافت جایزه "فیلدز" که هم ارزش با جایزه "نوبل" هست، شد.

این شخص نه مسلمونه، نه تو جمهوری اسلامی زندگی میکرده، یه یهودی زاده ی روسه، که با اینکه انواع و اقسام شهرت ها و امکانات و ثروت ها و امکانات شغلی و رفاهی رو می تونه داشته باشه، اما همه چیز رو رها کرده و برگشته تو کشور خودش و داره کار می کنه،

اگه به شخصه، من نوعی تو همچین جایگاهی باشم، آیا به خودم حق نمیدم که منت بذارم سر کشورم که من فلانم و بهمانم و دارم لطف می کنم بهتون که شدم نابغه ریاضی جهان، تو کشور خودم کار کردن که پیشکش؟؟؟

یه چیزایی به نظرم وجدانیه، فطریه، آدما با هر دین و بی دینی و آیینی تشخیص میدن اگه منصف باشن، ولی ماها یه جاهایی اینقدر بی انصافیم که برای مخالفت کردن با نظام جمهوری اسلامی، برای زیر سوال بردن ارزش ها یا هر چیز دیگه ای، پا میذاریم روی فطرتمون و با همه ارزش های فطری وجودیمون مخالفت می کنیم و گاها حتی مسخره هم می کنیم.


روز نوشت: این روز ها بازار کوروش پرستی داغه؛ تو بزرگ بودن شخصی مثل کوروش شکی نیست، اما فکر نمی کنم خود کوروش هم با این حرفایی که بهش میبندن، راضی باشه.

اما انصافا می خوام بدونم تویی که خودتو داری می کشی واسه کوروش، چقدر حاضری واسه کشور کوروش، واسه این وطن، هزینه کنی؟ هزینه پیشکش، چقدر حاضری خرابکاری نکنی تو این وطن؟


تقریبا بی ربط نوشت: یادمه سال های اول مدرسه بودم، با مادرم حرفم شد، از سر بچگی گفتم "من دیگه مدرسه نمیرم، درس نمی خونم"، مادرمم خیلی خونسرد گفت، "می خونی  بخون نمی خونی نخون، واسه من که درس نمی خونی".

اینقدر این حرف برام قانع کننده بود اون موقع که هیچ وقت واسه تهدید کردن، اسم درس رو نیوردم.

این چند روز چند مورد پیشنهاد نوشتن پایان نامه و پروپوزال با قیمت های خوب بهم شده، بماند که این چند روز اینقدر بهم برخورده که چرا چنین پیشنهادهایی باید بهم بشه، اما واقعا چرا کسی که تا مقطع فوق لیسانس درس خونده و الان باید پایان نامه بده، توانایی نوشتن خلاصه ای از درس هایی که تا الان خونده رو نداره؟

و جالبیش اینه که همین آدما دو روز دیگه که مدرکشون رو گرفتن، خدا رو بنده نیستن و منت نیست سر عالم و آدم میذارن.

بشر جان، درس خوندی که خوندی، واسه خودت خوندی! (البته اگه خونده باشی)


حواسم هست نوشت: همه کم کاری ها و اشتباهات دولت، نظام آموزشی، فرهنگ جامعه، کمبود امکانات و ... رو در جریانم، با همه این ها باز هم معتقدم اگه حداقل، زمان "آنلاین بودن" هامون رو کم کنیم و بذاریم سر کارهای ضروری تر، وضعمون این نمیشه.


خیلی شعاری نوشتم، مخاطب اول تمام این نوشته ها خودمم، بعد باقی دوستانی که با تمام پیشرفت ها، باز هم درد دارند واسه وضع امروز کشور


  • آشنا12

یه وقتایی وقتی به خودت میای میبینی همش تو گذشته ای
تو گذشته فکر می کنی
حسرت گذشته رو می خوری
به خاطر گذشته اشک میریزی
با ترس از گذشته واسه آینده تصمیم می گیری
خلاصه انگار علاوه بر دیروز که گذشته بوده الان هم گذشته است و فردا هم گذشته ...
نمی دونم راه رهایی از این ثبات زمانی ذهنم چیه
شاید اول باید بگردم دنبال عوامل موندنم در گذشته و بعد به فکر درمان و رسیدن به حال باشم
نمی دونم
شاید یکی از علت های این سکون, وابستگی بیش از حده
در حدی که خدا نکنه کسی, چیزی, زمانی, مکانی و هرآنچه قابل دوس داشتن و نداشتن هست, وارد قلبم بشه
دیگه بیرون نمیاد
راه بیرون کردن دوس داشتنی ها از دل رو باید یاد بگیرم
ماشاالله طویله ای شده این دل
هرکس و ناکسی سرشو مثل چی میندازه پایین و میره توش
حیف اون چندتا آدم که مجبورن این طویله رو تحمل کنن

مخلص کلام, خدایا در این دلو گِل بگیر، جز خودت و دوس داشتنی های خودتو توش راه نده، جا که بماند.

الهی آمین :)



مترو نوشت:

  • آشنا12

دیدگاه یا بهتر بگویم روش دار و دسته رقیب این است که درست همزمان با انجام سرقت، در مذّمت هر گونه سرقت و اختلاس و ارتشاء داد سخن می دهند و همه شاخه های این هنر را زیر سوال می برند. این به نظر من خیلی نامردی است که آدم یک دستش در جیب مردم باشد و دست دیگرش را با شدّت و حدّت تکان بدهد و با سخنرانی های آتشین، حرفه دزدی را محکوم کند و برای همپالکی های خود خط و نشان بکشد.

البته من یقین دارم که بار کج به منزل نمی رسد و دست این جماعت به زودی رو می شود. من زنده، شما هم زنده، به زودی خواهیم دید که مردم به دو رویی و ناراستی این افراد پی خواهند برد و آنان را از مسند قدرت به زیر خواهند کشید.

یکی از دوستان کتاب خوان من، در یک کتاب خوانده بود که: عده ای از مردم را برای مدتی می توان فریب داد ولی همه مردم را برای همیشه نمی توان.


چقدر متناسب با حال و روز امروز مسئولین ماست!
قسمتی از کتاب "سری که درد می کند" نوشته "سید مهدی شجاعی"، ص 147

به قول عزیزی کلمه برادر قبلنا یه حرمتی داشت، الان اسم برادر به گوش آدم می خوره، آدم یاد اشک ها و گریه های مناظره ها میفته :/



بی ربط نوشت: دیروز تو وضوخونه مسجد داشتم وضو می گرفتم، دیر رسیده بودم و کسی نبود، مشغول وضو بودم که دو تا خانم آرایش کرده اومدن داخل، ازونجایی که "من" خییییلی آدم خوبی ام که اگه خدا قسمت کنه، بعد عمری برم مسجد و نماز بخونم، به دلم اومد که احتمالا اومدن تجدید آرایش بکنن و برن.
یکیشون گفت بعد وضو باید دوباره آرایش کنم، چقدر سخته. دوباره به دلم اومد احتمالا دارن مسخرم می کنن که با این ظاهر دارم وضو می گیرم.
دیدم خانمه دستمال دراورد و شروع کرد پاک کردن آرایشش و وضو گرفت ...
ته دلم لرزید ...
دوباره به دوستش گفت، چقدر خوب میشه هر روز بیایم مسجد و نمازمون رو مسجد بخونیم ...
دلم لرزید ...
اومدم چادر سر کنم و برم به نماز برسم، گفت خوشبحالت بلدی چادر سر کنی، الان من بودم کلا چادرم خیس می شد اینجا
لبخند زدم و گفتم اولش سخته، منم چادری نبودم ...
انگار ذوق کرد، گفت چی شد چادری شدی؟
گفتم اون موقع ها با خدا یه قرار گذاشتیم دوتایی ...
نذاشت حرفم تموم شه، گفت خوش به حالت، دعا کن واسه ما هم ...
دلم آشوب شد ...
گفتم من نیستم که باید برای شما دعا کنم، شماها واسه من دعا کنید ...

التماس دعا ...
  • آشنا12

گاهی اوقات که برمی گردی نوشته های گذشته ات رو ورق میزنی، دلت آروم میشه، که هیچ چیز موندنی نیست، نه هیجاناتی که ممکنه به واسطه ی حضور یه آدم تو زندگیت باشه، یا شاید خریدن یه وسیله جدید و یا کاشتن یه گل تو گلدون یا هرچیز دیگه ای، و نه ناخوشی ها قراره بمونن، ناخوشی هایی که مثل هیجانات می تونن هزار و اندی دلیل داشته باشن.

نوشتن رو بیشتر از اینکه اون لحظه آرومم میکنه، واسه این دوس دارم که چند سال بعد برگردم و بخونمشون و گذر روزگار رو ببینم، هربار که گذشته ها رو ورق میزنم حس می کنم چندین برابر بزرگتر شدم و این رشد ناگهانی کمک بزرگی می کنه به عبور از روزمرگی های سخت و آسون زندگی.

دوباره بی خوابی زده به سرم و این بار واسه گشتن تو گذشته ها با دفتر چند سال پیشم همراه شدم.


🔲ما آدما خیلی خنده داریم.

هممون می دونیم "حرف" باد هواست و دیواری کوتاه تر از دیوار حاشا نیست.

اما با این حال به حرف ها دل می بندیم و باهاشون دل می کَنیم.

حرف هایی که فقط باد هواست...

92/1/26

17:00


🔲 پسر بچه ی 7 ساله ای که امروز (یعنی دیروز) اولین روز مدرسه اش بود، داشت گریه می کرد.

ازش پرسیدن چرا گریه می کنی؟

میگه آخه مامانم نیست، گم شده!

*بعضی وقتا فکر می کنم خدا گم شده!

92/7/1

00:25



بی ربط نوشت: نمی دونم چرا هرباری که میرم مرکز تبادل کتاب حداقل تا یه هفته شارژم. یقینا یکی از دلایلش قدم زدن بین اون همه کتابه، ولی این حسی نیست که تو کتاب فروشی های انقلاب یا حتی کتابخونه ها داشته باشم، حس خیلی دوس داشتنی تریه ...

فرصت کردید و تهران بودید، حتما یه سر بزنید.

  • آشنا12

عزاداری هاتون قبول


ما روضه حسین شنیدیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!


دل و دماغ نوشتن نیست، اما انگشتانم سخت هوای فشردن دکمه های کیبورد را کرده اند برای آقا، وگرنه من حقیر کجا و نوشتن از عزای امام کجا ...

این روزها عجیب داستان شیخ بهایی در ذهنم رژه می رود، همان داستانی که شیخ بهایی قصد کرد طلسمی را بر سر در حرم آقا علی بن موسی الرضا نصب کند تا هرکه آمادگی لازم برای زیارت را ندارد، وارد حرم نشود، اما آقای ستارالعیوبمان، در عالم خواب مانع این کار می شوند.

این روزها چقدر عجیب حس می کنم "کلهم نور واحد". و همگی ستارالعیوب. که چرا چون حقیری را راه داده اند به مجلسی که بزرگان را شایسته حضور است.

که از زبان هر بزرگی می شنوی، تنها امید به اشکی دارد که برای مظلوم کربلا ریخته ...

اصلا مجلس عزای امام کجا و من حقیر گنه کار کجا؟

و چگونه این لطف را می توان جبران کرد؟

بودن در جمع پاکی که دیروز همگی مهمان آقا بودیم، عرق شرم بر پیشانی می نشاند.

بودن در کشوری که نقطه به نقطه اش، متراکم است از عشاق آل الله، نعمت عظیمی است.

نه فقط شیعه که اهل سنت هم شیفته ی آنهایند.

نه فقط مسلمان که مسیحی و ارمنی تشنه ی مرامشانند.

"خدایا! آنان که حسین دارند، چه ندارند و آنان که حسین ندارند، چه دارند؟
عجب حلوای قندی تو...؟"

دل پر است از احساس، اما ذهن یاری نمی کند تا واژه ها را کنار هم بنشاند ...

فقط ...

زینب هنوز تا رسیدن به شام خراب، چهل شام غریبان پیش رو دارد ...

التماس دعا


دسته روز عاشورا، دیروز، هیات میثاق با شهدا، دانشگاه امام صادق علیه السلام


اگه یه کبوتر بودم، به همه جا پر می زدم، از کران تا کران،
بیرق عزای تو رو، پرچم ولای تو رو، می زدم توو جهان
مشرق و مغرب زمین، با اسمت آشنا بشن
پیامتو بفهمنو، راهی کربلا بشن
قصه ی سقا و عطش، روضه ی طفل غرقِ خون
یه روز باید جهانی شه، توو هر زمین، به هر زبون جهان

حسین عزیز فاطمه


حجم: 4.95 مگابایت


  • آشنا12
هر شاگرد جدیدی که بهم معرفی میشه، وارد یه زندگی جدید و یه خانواده جدید میشم.
گاهی وقتا اینقدر انرژی میگیرم از بعضی از این بچه های معصوم که دلم نمیاد هیچ وقت کلاس هامون تموم شه، مثل صالح، زهرا، علی و ...
اینجور وقتا دوستیمون حتی بعد از تموم شدن کلاس ها هم ادامه داره و هر از گاهی از هم خبر می گیریم.

گاهی وقتا بچه ها خیلی اخت نمیشن ولی خانواده ها خیلی صمیمی و گرم برخورد می کنن، جوری که اصلا احساس غریبی نمی کنی، مثل آیدا، فاطمه، علی و ...

گاهی وقتا نه بچه ها خیلی گرم می گیرن باهات و نه خانوادشون، مخصوصا اگه تعداد جلساتی که قراره باهم کار کنید، کم هم باشه
این جور وقتا بعد از کلاس خیلی خسته میشم، چون بیشترین توانم رو برای پیدا کردن یه روزنه به دنیای طرف مقابلم صرف می کنم، دلم نمی خواد ریاضی و دبیر ریاضی یه موجود خشک بی احساس تو ذهن بچه ها و خانواده هاشون تلقی بشه. دوس ندارم آدم ها صرفا برای گرفتن نمره و قبول شدن، هزینه کنن و بعد انگار نه انگار تا خرداد سال بعد. از این که تمام اهداف یه بچه بشه نمره خوب گرفتن تو درس ها، به هر قیمتی، به شدت اذیت میشم.

با تمام این حرف ها، گاهی اوقات اینقدر مشکلات بچه ها ذهن رو درگیر می کنه که لحظه ی تموم شدن کلاس و بیرون اومدن از اون فضا، بغضی که تا اون لحظه به زور قورتش داده بودی، میزنه بیرون و ناخودآگاه اشک و ...
وقتی میبینی خانواده ای تمام داراییشون یه خونه زیر پله است که با هزار تا قرض و وام تونستن بخرن و هر ماه فلان قدر قسط میدن، اما با این حال حاضرن واسه پسرشون هزینه کنن و معلم بگیرن، بغض امونت رو میبره ...
وقتی میبینی دختر 12 ساله ای که همیشه برات سوال بوده که چرا اینقدر بیشتر از سنش میفهمه، بهت میگه مامان و باباش از هم جدا شدن و مامانش با کار کردن تو یه کارگاه خیاطی خرجشون رو میده، از خودت متنفر میشی ...
از اینجور موقعیت ها کم نیستن متاسفانه ...
خیلی تلخ شد ...


اینو بگم یکم فضا عوض شه
امروز یکی از شاگردای پنجم دبستانم بهم گفت مامانم میگه دست خط شما خیلی خوبه، دست خط من هیچ وقت مثل شما نمیشه.
بهش گفتم تو هم می خوای خوشگل بنویسی؟ (تو ذهنم داشتم برنامه می چیدم که موقع جزوه نوشتن می تونم بهش بگم چجوری بنویسه که قشنگ تر بشه خطش)
خیلی صریح گفت نه.
من :| چرا؟
میگه آخه هیچ کدوم از آدما و دانشمندای بزرگ خطشون خوب نبوده.
بهش میگم ولی آدمای بزرگ همه چیشون باید خوب باشه، خط هم یکیشه.
میگه نه، مثلا جرج واشنگتن اصلا خطش خوب نبوده
:|||

پ.ن1: جرج واشنگتن!!! خطش چه شکلی بوده؟:|
پ.ن2: تف تو ریا، فهمیدید خطم خوبه؟ :))))
  • آشنا12


نشسته ام چو غباری به شوق اذن دخول

بیا بگو نتکانند پادری ها را ...


اگر لایق باشم، در جوار حضرت عشق، امام رئوف، به یادتان هستم :)

  • آشنا12

چند وقت پیش، وقتی برادرزادم که 5 سالشه زمین خورد و جیغ می کشید از درد، واسه اینکه آرومش کنم، رفتم بغلش کردم و بعد از نوازش کردن، بهش گفتم اشکال نداره، منم اندازه تو بودم زمین می خوردم، هر چی بیشتر دردم میومد زودتر بزرگ می شدم، الانم تو داری بزرگ میشی.

اون شب، موقع خواب همه دردهایی که کشیده بودم جلو چشمم رژه می رفتن.

اولین باری که خیلی دردم اومد و حس کردم تلخ ترین شکست زندگیم رو چشیدم، اول دبستان بودم. یادمه بعد از چندین دیکته که 20 می شدم، یه روز توی دیکته به جای "آباد" نوشتم "آبان" و دیکته رو شدم 19. اون روز تا خونه گریه کردم که چرا باید 19 بشم، اینقدر ناراحت بودم که فکر می کردم تنبل ترین بچه دنیام و دیگه هیچ وقت آدم بزرگی نمیشم. یادمه وقتی اومدم خونه و برادر بزرگترم گریمو دید، شیطنش گل کرد و اینقدر سر به سرم گذاشت که دوباره گریه ام گرفت. اینقدر برام سخت بود که رفتم توی باغچه خونمون روی خاک نشستم و تنهایی زار زار گریه کردم. اینقدر این خاطره برام تلخ بود که هنوزم که هنوزه، بعد حدودا 20 سال لحظه لحظه اش تو خاطرم مونده.

دو سال بعد، وقتی یه مشکل خانوادگی بزرگ واسمون اتفاق افتاد فهمیدم اینقدرها هم این نمره پایین گرفتن ها شکست بزرگی نیست. با این که خیلی بچه بودم و خیلی چیزا رو درک نمی کردم، ولی اذیت شدن خانواده من رو هم اذیت می کرد، هر چند از بچگی توانایی بروز حال بدم رو نداشتم.

دو سال بعد از این دو سال وقتی برادرم که هم بازیم بود رو از دست دادم، احساس کردم بزرگترین درد دنیا رو من کشیدم، و با تمام این دردها، خیلی بیشتر از هم سن و سالام می فهمم. فکر می کردم مگه کس دیگه ای هم هست که اندازه من درد کشیده باشه؟ این باعث شده بود که بعضی جاها هم که حتی می خواستم خوشحال باشم، ادای آدمای ناراحت رو دربیارم، خب به هرحال درد بزرگی رو کشیده بودم و باید بقیه می فهمیدن.

تو این مدت دردهای بزرگ و کوچیک زیادی توی زندگی کشیدم، مثل زندگی عادی هرکسی، تا اینکه چند سال پیش، وقتی به کسی که عاشقش بودم، نرسیدم، خیلی بهم ریختم، دیگه غم های گذشته اصلا تو ذهنم نمیومد، فکر می کردم دیگه ته دنیاس، اینقدری که با خدا هم قهر کردم.

چند سال بعد، وقتی پدرم رو که نفسش کوه بود برام، از دست دادم، فهمیدم که تا حالا اصلا معنی درد رو نفهمیده بودم.

مخلص کلام اینکه، هر دردی بکشی، درد بالاتری هم هست.

گاهی وقت ها وقتی درد می کشیم، اینقدر غرق درد کشیدن و ناله کردن میشیم که فراموش می کنیم واسه چی اینجاییم و قراره چیکار کنیم.

یادمون میره این درد کشیدن ها یه وسیله اس واسه رشد و بزرگ تر شدنمون، نه غرق شدن تو همین درد ها و دست و پا زدن ها.



به قول استادی "امید یعنی اگر دانۀ زندگی صد بار از دستمان رها شد، باز هم برای برداشتن و به مقصد رساندن آن به ابتدا برگردیم و این بار محکم تر گام برداریم."


می دونم هممون درد زیاد کشیدیم تو زندگی، اما این درد کشیدن ها نشه دلیلمون واسه رکود و نشستن و تلاش نکردن. :)


شعر نوشت:  مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

                 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

                 ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

                 به هوای سر کویش پر و بالی بزنم ...


و کلام آخر: "شاه کلید موفقیت این است که در بن بست ها، سختی های شدید و مواجهه با موانع بزرگ، امید و ایمانت را از دست ندهی ⛔️ "



خیلی طولانی شد، ولی اینو نگم تو دلم می مونه :)


یَا کَرِیمُ یَا رَبِ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفِی عَنْ قَلِیلٍ مِنْ بَلاَءِ الدُّنْیَا وَ عُقُوبَاتِهَا وَ مَا یَجْرِی فِیهَا مِنَ الْمَکَارِهِ عَلَى أَهْلِهَا عَلَى أَنَّ ذَلِکَ بَلاَءٌ وَ مَکْرُوهٌ، قَلِیلٌ مَکْثُهُ، یَسِیرٌ بَقَاؤُهُ، قَصِیرٌ مُدَّتُهُ فَکَیْفَ احْتِمَالِی لِبَلاَءِ الْآخِرَةِ وَ جَلِیلِ وُقُوعِ الْمَکَارِهِ فِیهَا وَ هُوَ بَلاَءٌ تَطُولُ مُدَّتُهُ وَ یَدُومُ مَقَامُهُ وَ لاَ یُخَفَّفُ عَنْ أَهْلِهِ

 

بخشی از دعای کمیل مولا علی علیه السلام

  • آشنا12