به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

به امید آشنایی

کتاب "آینده کهن" که نوش جان می کنم.

۶۴ مطلب با موضوع «آشنا نوشت» ثبت شده است

دردنوشت1: نمی دونم روزگار باهامون بد تا کرده، یا راحتی خودمون باعث شده اینقدر بی انصاف بشیم. بگذریم از تمام تهمت های زده شده، که حیفه واژه بی انصافی براشون به کار بره، ولی گاهی تعریف نکردن یه اتفاق با جزئیات، آدم رو بی انصاف جلوه میده حداقل...
گاهی برای اینکه خودمون رو تبرئه کنیم از اشتباهاتی که انجام دادیم، جزئیات حادثه رو که از قضا همون اشتباهات خودمون هستن رو تعریف نمی کنیم. و بالکل اتفاق رو به نفع خودمون رقم می زنیم...
حداقل اگه خوش انصاف نیستیم و اشتباهات جبران پذیر دیگران رو توجیه نمی کنیم، بی انصاف هم نباشیم و اشتباهات خودمون رو هم بگیم تا قضاوت درستی درباره اتفاق، رقم بخوره. (البته که اعتراف به اشتباه هم جایگاه و موقعیت خاص خودش رو داره)

درد نوشت2: اولین تصویری که از یادآوری خاطرات دبستانم به ذهنم میاد، خانم مسنی هست با موهای حنایی که از دو طرف می بافتن و از زیر روسری ییرون میومد. می دونم حداقل سی سال در اون مدرسه خدمت کردن و ...
این روزا دلم سخت میگیره وقتی می بینم یه جعبه کوچیک میذاره سر کوچه دبستان و چند تا خودکار و کلوچه می فروشه...
خیلی بی رحم شدیم و شاید سنگدل...

یه بیرحمی دیگه هم بگم و تلخی این پست رو کامل کنم...

درد نوشت3: روی پل هوایی نشسته بود، یه ترازو و چند تا فال جلوش بود، اینقدر آفتاب خورده بود که پوست نازک صورتش سوخته و سیاه شده بود، با موهایی که با ماشین از ته تراشیده شده بودن. شاید نهایت 7 سال داشت...
جلوی من اما خانمی بود با دختر و پسری که کمی کوچیک تر از پسر بچه دوس داشتنی من بود. پسر خانم دستش رو از دست مادر جدا کرد و شروع کرد دویدن، مادرش با عصبانیت سرش داد زد که "دستمو ول می کنی بعد مثل این!!! گم میشی، مجبور میشی بیای اینجا بشینی گدایی کنی"
قلبم یخ کرد، یه لحظه برگشتم و به پسربچه دوس داشتنیم نگاه کردم، ولی اون انگار یخ تر از من بود...
بهش برنخورده بود...
فقط نگاه کرد و همونطور بی حس تخمه می شکوند...
رفتم جلو و سلام کردم، حالش رو پرسیدم، یه کیک داشتم و دادم بهش، سرد نگام کرد، بدون تشکر، بدون حس ...
انگار هر روز چندین بار این حرف ها رو میشنوه، نه این حرف ها براش اهمیتی داره، نه محبت زودگذر و کوتاهی مثل این...
چیکار داریم می کنیم با بزرگ بچه های کار دور و برمون؟


آشنا نوشت: حس لذت بخشیه نزدیک شدن به یقین که هیچ چیزی تو دنبا اتفاقی نیست...

دعا نوشت: عاشق چشم به لب معشوق می دوزه، تا حرف از لب معشوق بیرون نیومده، چشم بگه و مشغول عمل شه...
خدایا عاشقمون کن، عاشق خودت...

  • آشنا12

قبلا هم کشف کرده بودم که اصلا تصادف در این عالم وجود ندارد. نظریه دبیر فیزیکمان هم همین را می گوید. چیز بی خودی، بی فایده و الکی در این دنیا وجود ندارد. وقتی توی تنظیمات دنیا تیک حکمت خورده شده، همه برنامه ها براساس حکمت نوشته و اجرا می شود.

رمان برنامه نویس، صفحه 99


چقدر دلگرم کننده است وقتی با تمام وجود احساس می کنی هیچ کار خدا بی حکمت نبوده...

چقدر بزرگی خدا که تقدیرمون رو می دونی، اما به ناله های ما به خاطر دردای روزگار، لبخند میزنی، میگی صبر کن، تحمل کن، تموم میشه، بهترینش نصیبت میشه، اما ما ...

ببخشمون به خاطر همه بی قراری ها

همه ناشکری ها...


می ترسم دعا کنم، می دونم این دعا خیلی بزرگتر از دهن منه، اما با نظر رحمتت دعامو مستجاب کن...

الهی اینقدر بزرگمون کن که راضی باشیم به رضای تو...

  • آشنا12

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
ازهرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم کجایی چه می کنی
بی عشق سرمکن که دلت پیر می شود


دل نوشت: گاهی سخت دل تنگ دعای کمیل می شود، حتی اگر یکشنبه شب باشد ...

توجه نوشت: یه نگاه عمیق نیاز دارم به دعای فرج صاحب عصر...


  • آشنا12

چه لذت بخش است احساس گرمای آغوش خدا ...

درست لحظه ای که همه دانسته هایت، دوس داشتنی هایت، اصلا همه داشته هایت را کناری می گذاری و از عمق جان، ندای "الهی و ربی من لی غیرک" سر می دهی ...



تبریک نوشت: عید دیروز و امروزتون خیلی خیلی مبارک🌹 🌹 🌹


دعا نوشت: آغوش گرم خدا نصیب هممون 😍

  • آشنا12

تلافی همه این چند سال، نعمت و رحمتی رو خدا بهم داده که تا دنیا دنیاست، شکرش کنم بابت این نعمت کمه.

خدا سایشون رو از سرم کم نکنه.

خدا حفظتون کنه بنده های مخلص خدا.

خدا حفظتون کنه برای امام زمان.

الحمدلله 

الحمدلله

الحمدلله

  • آشنا12

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی.

خدایا به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی.

عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی.

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیر امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامشی و امنیتی در دل خود احساس نکنم ...

تو اینچنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا کسی امیدی نبندم، و جز در سایه توکل به تو آرامش و امنیتی احساس نکنم .... .

خدایا تو را بر همه این نعمتها شکر می کنم.


شهید مصطفی چمران


پی نوشت: یه وقتایی یه کسایی رو از بهشت می فرستی واسه خوب کردن حالم...

شکرت حواست بهم هست...

الم یعلم بان الله یری؟

شکرت واسه همه آدمهای خوبت

  • آشنا12

غر نیست که به روزگار و مملکت و دولت میزنه که این چه وضعشه. ادعاش میشه نصف عمرشو کاسبی کرده اما امروز هشتش گرو نهشه.

میگم ادعاش میشه چون معتقدم کاسب جماعت نهایتا هشت صبح از خونه میزنه بیرون و سر شب برمی گرده نه اینکه تازه یازده صبح چشماشو بماله و منتظر باشه صبحونشو جلوش بذارن که تازه ساعت دوازده راهی بشه واسه شروع کارش.

میگم ادعاش میشه چون کاسب جماعت یه روز درمیون به حرف رفیقش که میگه بریم دور دور، بی خیال کارش نمیشه.

میگم ادعاش میشه چون کلی دلیل این مدلی دارم.

امروز تهران، پر شده از این مدل کاسبا که غر زدنشون می چربه به کار کردنشون.

یه عده بچه لوس جمع شدیم دور هم که هر روز از این شاخه می پریم اون شاخه، روی هیچ شاخه ای هم مثل بچه آدم تلاش نمی کنیم، آخرشم غر میزنیم به جون همه کس الا خودمون.

دیروز داشتم برنامه ماه عسل رو می دیدم که چند تا از بچه های کوچیک سر پل ذهابی دور هم جمع شده بودن که با هم کار کنن و پول دربیارن. به قول یکیشون که می گفت "ما نیازمند نیستیم، ما می خوایم خودمون کار کنیم و پول دربیاریم". داشتم فکر می کردم که چرا این مدل تفکر، این غیرت!!! بین بچه تهرونیا نیست. انگار هممون منتظریم یه شبه از یه جایی یه پول قلمبه ای بهمون برسه و وضعمون ازین رو به اون رو شه.

رک و رو راست؛ ما بچه تهرونیا لوسیم. لوس شدیم. وضع اقتصادی خرابه درست. قیمت سکه و دلار و خونه و ماشین روز به روز می کشه بالا، درست. ولی کی گفته ماها با تنبلی و تو خونه نشستن و کسر شان داشتن واسه رفتن سر هر کاری، می تونیم موفق بشیم؟

چرا غالب جامعه مون افتاده تو فاز غر زدن و ما چقد بدبختیم که هر کاری هم بکنیم به هیچ جا نمیرسیم؟

بعضی وقتا حسرت می خورم وقتی زندگی و عزم و اراده بچه های شهرستان رو می بینم. کسایی که از بچگی باور دارن یه چیزایی کمه، احساس نیاز می کنن و شروع می کنن به ساختن زندگیشون.

بعضی وقتا که غر میزنیم، بشینیم با خودمون فکر کنیم که من چقدر مقصرم تو وضع الانم؟

واقعا من تمام تلاشم رو کردم که زندگیم رو عوض کنم و شرایط موجود نذاشته؟


پی نوشت: متاسفانه این مدل اخلاق "باکلاس" تهرونیا داره به شهرهای دیگه ایران هم منتقل میشه. خوش به حال بچه های شهرستان...

توجه نوشت: خدا وضعیت هیچ قومی رو تغییر نمیده تا خودشون نخوان!

  • آشنا12

باران نقطه چین هایی است از آسمان به زمین

سقف دنیا کوچک می شود وقتی بغض آسمان می ترکد.

می گویند دعا مستجاب است در نزول باران

با هم می گرییم، من و آسمان 

آسمان را نمی دانم، ولی من لحظه های دعا می بارم

لحظه هایی که نگرانم از آینده دوست داشتنی هایم

خانواده ام، دوستانم و مهمتر از آنها، بچه های معصومی که دوست داشتنی ترین هایم هستند

شاگردانم

برادر زاده ها

دخترکان و پسربچه های بزرگی که زودتر از من کار کردن را آموخته‌اند، بزرگ مردان و بزرگ زنان کوچک

دلم می گیرد وقتی بیست سال بعدشان را تصور می کنم...

دلم می گیرد که هیچ کاری از دستم بر نمی آید 

بغضم عمیق تر می شود وقتی حس می کنم دعایم هم کارساز نیست ...


دعانوشت: 

یا سریع الرضا

اغفرلمن لایملک الا الدعا ...

ارحم من راس ماله الرجا

و سلاحه البکا ...

  • آشنا12
برنامه ریزی کردم که ان شاالله تا کنکور دکتری، جبر پیشرفته رو تموم کنم که با یه تیر دو تا نشون بزنم، هم مجهولات پایان نامه واسم معلوم شه هم شاید خدا قسمت کرد و دو تا تست از جبر زدم.
کتاب خاطرات سفیر رو که دیروز خیلی اتفاقی مسیرم خورد میدون انقلاب و بعد انتشارات سوره مهر و بعدتر خریدنش، بستم و کتاب جبر پیشرفته رو باز کردم.

بسم الله الرحمن الرحیم

    فرض کنیم M یک گروه آبلی و R یک حلقه باشد. هرگاه ضرب اسکالر "." موجود باشد به طوری که اصول موضوعه زیر برقرار باشد:
    ...


اصول موضوعه زیر ...
فرانسه ...
دانشجو ...
دکتری ...

عههههه دختر، قرار نبود فکرت درگیر کتاب شه، قرار شد اگه این فصل جبر رو خوب خوندی و تموم شد بشینی یه بخش دیگه از خاطرات سفیر رو بخونی.

نتونستم خودمو قانع کنم، کتاب رو باز کردم و شروع کردم یه بخش دیگه از خاطرات سفیر رو خوندن، بعد تموم شدن بخش دوباره جبر پیشرفته ...

    اصول موضوعه زیر:
    الف) ضرب اسکالر نسبت به جمع توزیع پذیر باشد.
    ب) جمع نسبت به ضرب اسکالر توزیع پذیر باشد.
    ج) ضرب عناصر حلقه با گروه، شرکت پذیر باشد.
    در این صورت M را یک R-مدول چپ گوییم و اگر R یکدار باشد ...


اگر R یکدار باشد ...
اگه آدم یقین داشته باشه به راهی که انتخاب کرده ...
اگه با دلایل منطقی راهش رو انتخاب کرده باشه و با دل مهر تایید زده باشه به این راه ...

و این چنین شد که جبر پیشرفته بسته شد :D و خاطرات سفیر باز شد و شروع کردم به خوندنش، و الان که تموم شد، مثل خیلی از جاهای دیگه که وسط خوندنم از شدت ذوق می گفتم "خاطرات سفیر" رو بخونید، اومدم اینجا هم بگم که بخونید.

اینقدر صریح تاکید به خوندن کتابی ندارم، ولی این کتاب جزو نابترین های دنیای کتابه.
 

متن پشت جلد کتاب:

و من شدم "ایران"!
من باید پاسخگوی همه نقاط قوت و ضعف ایران می بودم.
انگار من مسئول همه شرایط و وقایع بودم.
چاره ای نبود و البته از این ناچاری ناراضی هم نبودم.
من ناخواسته واسطه انتقال بخشی از اطلاعات شده بودم و این فرصتی بود تا آن طور که باید و شاید وظیفه ام را انجام دهم.
تصمیم گرفته شده بود!
من سفیر ایران بودم و حافظ منافع کشورم و مردمش.



  • آشنا12
بحث رقص بود و محمد خردادیان
از سرنوشت جذابم، ناشناس هم نیستم با این اعجوبه های آفرینش
گفت: می دونی خردادیان چند سالشه؟
گفتم: نمی دونم، ولی می دونم سنش زیاده.
+ حالا چند سالشه به نظرت؟
- نمی دونم، به نظرم 60 سال رو داره.
+ عهههه؟ از کجا می دونی؟ آره 60 سالشه. می بینی چقدر جوون مونده؟ اینقدر شاده جوون مونده.
- زندگی همش این نیست ...
+ چیییییه مثلا؟ خب شاده دیگه، بده مگه؟
- شاد بودن بد نیست، ولی زندگی همش این نیست.
+ خب پس شاد بودنم بده.
- نه اصلا بد نیست، ولی انتخاب نوع شادی مهمه، اتفاقا به نظرم آدما واسه لذت بردن آفریده شدن. اما انتخاب نوع لذت مهمه.
+ خب به نظر من واسه هرکسی نوع لذت فرق داره، واسه تو لذت یه چیزیه، واسه یکی دیگه یه چیز دیگه .
- آره خب، لذت واسه هرکسی فرق داره، واسه من بین خوردن و خوابیدن و رقص، ترجیح میدم بخورم، اما یکی دیگه از خوابیدن لذت میبره تو هم از ...، ولی وقتی لِوِل لذت ها فرق داره، حق انتخاب به وجود میاد. بعضی لذتا زود تموم میشن، مثل همین خوردن، ولی بعضیای دیگه موندگارن، نمی خوام برم بالا منبر، ولی انصافا اگه کاری از دستت بربیاد و واسه کسی انجام بدی، زمان بیشتری لذت میبری یا وقتی می خوابی یا ...؟
+ خب این آدمم حتما از رقص بیشتر لذت میبره تا چیزای دیگه.
- نمی دونم، ولی به نظرم اگه همه ما از یه جا اومدیم، پس هممون یه فطرت مشترک داشتیم و یه لذتایی تو وجود هممون مشترکه، مثلا وقتی پشت سر کسی غیبت می کنیم، بیشتر از این که لذت ببریم و دلمون خنک شه، حرص می خوریم، اما وقتی مهربونیم لذت میبریم و ...
- باشه بابا، تو خوب.
+ :|


دل نوشت: دل خوشم به دل پاکت، به اشک هایی که واسه آقا امام حسین میریختیم و غبطه می خوردم به سیل اشکات، به زیارت عاشوراهای 7 صبح دوشنبه های مدرسه، واسه مسجد رفتنای محرممون، من رفیق نبودم که بعد 13 سال رفاقت، اینقدر ازهم فاصله گرفتیم ...
دلم می گیره از اینکه شاید کم بودن های من باعث شده اینجوری فکر کنی و دلم بیشتر می گیره از اینکه شاید کم بودن های تو باعث شده من اینجوری عمل کنم ...
هنوز هم بهت غبطه می خورم، به حق پذیریت، به اینکه حتی اگه کمتر بدونی، به همون اندازه عمل می کنی ...
دعا کن برام که مثل تو عمل کنم ...
  • آشنا12

آنقدر این مفاهیم اختلافات مبانی با یکدیگر دارند که کمتر کسی باورش می شود تیپ های پاره و زننده ی افتتاحیه ها و اختتامیه های جشنواره های فجر این چند سال، قرار بوده حداقل نمادی از فرهنگ انقلابی دهه فجر باشد.
وقتی کارگردان به نام سینما که فیلم هایش جزو پرفروش ترین های سینمای ایران است، افاضه می فرمایند که "اگر نوع پوشش هنرمندان! مطابق با عرف نیست، عرف تحمل کند، شاید هنرمندی! بخواهد متفاوت لباس بپوشد!"، دیگر انتظار چه فرهنگی از ساخته های چنین کارگردانی خواهیم داشت؟
وقتی بدیهیات عرفی و حداقل های نه مذهبی، که انسانی، برای عده ای به اصطلاح هنرمند که داعیه روشنفکر بودن دارند، هنوز قابل هضم که نه، حتی قابل درک نیست، انتظار داریم یکی از تاثیرگذار ترین وسیله های فرهنگ سازی که تصویر است، چگونه فرهنگی را به اجتماع القا کند؟
آن وقت ما جوان های پر از آرمان و آرزو برای ساخت مدینه فاضله! هنر کنیم، چند وقت یکبار دور هم جمع می شویم و نظریه پردازی می کنیم و از جمع خارج نشده، همه نظریه هایمان باد هوا می شود، و با کوچکترین کاری به خود می بالیم و منتظر معجزه ای از خدا می نشینیم.
آنقدر که ما به پارتی بازی خدا اعتقاد داریم، امام زمان اعتقاد ندارند.

  • آشنا12
چند ماه پیش کتابی از یه دوست بهم رسید که قرار شد بعد از خوندن، بدون کوچکترین خط و لکه ای روی کتاب، تمیز و آفتاب مهتاب ندیده، برش گردونم.
چند صفحه ای از کتاب رو خوندم و از ترس خراب شدن کتاب، گذاشتم تو کیسه و بی خیالش شدم تا یه فرصت و جای مناسب پیدا کنم و ادامه اش بدم.
تا اینکه مجبور شدم برش گردونم.
با وجود تمام مشغله ها و نداشتن کوچکترین زمان، و البته با عذاب وجدان زیاد بابت موندن کارها، کل کتاب رو تو چند ساعت خوندم.
موقع خوندن، لحظه به لحظه بیشتر مطمئن میشدم بهترین کاری که تو زمان حاضر باید انجام میدادم خوندن همین کتاب بوده.
یکی از محشرترین قلم هایی بود که از نویسنده ای خوندم.
کتاب "لبنان زدگی" به قلم "سید حسین مرکبی" که قبلا عکس کتاب کنار همین وب بوده، یه سفرنامه نسبتا تحلیلیه که با وجود کم حجم بودنش، دید جامعی درباره لبنان، حزب الله، امام موسی صدر و حتی تمدن اسلامی به خواننده میده.
صفحه ای از صفحات آخر کتاب


ان شاالله دلنشین ترین های دیگه این کتاب رو تو صفحه دلنشین ترین کتاب های نوش جان شده قرار میدم.


دل نوشت: بعضی از جمع ها هستن که وقتی توشون هستی دلت تنگ میشه براشون، برای کنار هم بودنتون، برای اون لحظات ناب، جمع دیروز از همونا بود. خدا همشونو حفظ کنه برای سربازی آقا امام زمان.
من حقیرم به حق پاکیشون هدایت کنه...
  • آشنا12
  • آشنا12

اول از همه عیدتون خیلی خیلی مبارک. ان شاالله عید ظهور آقا :)


چند روز پیش نهج البلاغه رو که ورق می زدم، این جمله رو از مولا علی علیه السلام خوندم:



بگذریم از اینکه داریم تو یه جامعه ای زندگی می کنیم که مسئولین کشوری، خونه ولنجک دارن و پورش و بنز سوار میشن و ...

هرچند قابل گذشتن نیستن اینا، ولی به فرض محال هم اگه ازینا بگذریم، از کسایی که ادعای حمایت از قشر ضعیف جامعه رو دارن، اما خودشون تو ناز و نعمت زندگی می کنن، نمی تونم بگذرم.


چند روز پیش توفیق اجباری شد فیلم "قاتل اهلی" رو دیدم.

اهل نقد فیلم نیستم، نه بلدم نه علاقه ای دارم به نقد فیلم.

چیزی که تو این فیلم خیلی اذیتم کرد، این بود که هیچیش به هیچیش نمیومد. نقش اول و مثبت فیلم (پرویز پرستویی) یکی از دلسوزترین و شجاع ترین مسئولان مملکتیه که واسه همین دلسوزی و با حق بودنش، کلی چوب میذارن لای چرخ کارهاش. کسی که حامی قشر ضعیف جامعه است. همیشه دست به خیره و ...

اما تو یه خونه ی بزرگ و ویلایی تو بهترین منطقه شهر زندگی می کنه، همه نوع امکاناتی رو داره. بهترین ماشین زیر پاشه و ... و بدتر از همه، هرجا که دختر یا پسرش گیر می کنن، از آبروی خودش خرج می کنه تا اونا رو از مخمصه نجات بده.

تو کتم نمیره اونی که حمایت از مظلوم رو تو بوق و کرنا میکنه، خودش بی دردترین آدم این جامعه باشه.

آخه اونی که تو کاخ زندگی می کنه چه می فهمه خونه 40 متری زیرپله یعنی چی؟؟؟

...

دارم شب عیدی، تلخ می کنم کامتون رو.

بی خیال


فقط اینو نگم می مونه ته دلم، تو مدینه فاضله ای که همه بشریت آرزوی رسیدن بهش رو دارن، فکر نمی کنم کسی بتونه بپذیره که فقیری توی جامعه باشه و مسئول اون جامعه، تو رفاه و آسایش زندگی کنه و برای موندن تو قدرت، تو ظاهر از فقرا حمایت کنه!

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر انصاره ...



تبریک نوشت: این هفته پر تبریک بود، عید امروز، تولد دو روز پیش خواهر، تولد امروز رفیق، همشون مبارک :)

  • آشنا12