به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی ...

به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی ...

به امید آشنایی

کتابی از "محمد میرکیانی" که نوش جان می کنم.

♥️ دل نشین های این کتاب ♥️

۴۳ مطلب با موضوع «آشنا نوشت» ثبت شده است

دیدگاه یا بهتر بگویم روش دار و دسته رقیب این است که درست همزمان با انجام سرقت، در مذّمت هر گونه سرقت و اختلاس و ارتشاء داد سخن می دهند و همه شاخه های این هنر را زیر سوال می برند. این به نظر من خیلی نامردی است که آدم یک دستش در جیب مردم باشد و دست دیگرش را با شدّت و حدّت تکان بدهد و با سخنرانی های آتشین، حرفه دزدی را محکوم کند و برای همپالکی های خود خط و نشان بکشد.

البته من یقین دارم که بار کج به منزل نمی رسد و دست این جماعت به زودی رو می شود. من زنده، شما هم زنده، به زودی خواهیم دید که مردم به دو رویی و ناراستی این افراد پی خواهند برد و آنان را از مسند قدرت به زیر خواهند کشید.

یکی از دوستان کتاب خوان من، در یک کتاب خوانده بود که: عده ای از مردم را برای مدتی می توان فریب داد ولی همه مردم را برای همیشه نمی توان.


چقدر متناسب با حال و روز امروز مسئولین ماست!
قسمتی از کتاب "سری که درد می کند" نوشته "سید مهدی شجاعی"، ص 147

به قول عزیزی کلمه برادر قبلنا یه حرمتی داشت، الان اسم برادر به گوش آدم می خوره، آدم یاد اشک ها و گریه های مناظره ها میفته :/



بی ربط نوشت: دیروز تو وضوخونه مسجد داشتم وضو می گرفتم، دیر رسیده بودم و کسی نبود، مشغول وضو بودم که دو تا خانم آرایش کرده اومدن داخل، ازونجایی که "من" خییییلی آدم خوبی ام که اگه خدا قسمت کنه، بعد عمری برم مسجد و نماز بخونم، به دلم اومد که احتمالا اومدن تجدید آرایش بکنن و برن.
یکیشون گفت بعد وضو باید دوباره آرایش کنم، چقدر سخته. دوباره به دلم اومد احتمالا دارن مسخرم می کنن که با این ظاهر دارم وضو می گیرم.
دیدم خانمه دستمال دراورد و شروع کرد پاک کردن آرایشش و وضو گرفت ...
ته دلم لرزید ...
دوباره به دوستش گفت، چقدر خوب میشه هر روز بیایم مسجد و نمازمون رو مسجد بخونیم ...
دلم لرزید ...
اومدم چادر سر کنم و برم به نماز برسم، گفت خوشبحالت بلدی چادر سر کنی، الان من بودم کلا چادرم خیس می شد اینجا
لبخند زدم و گفتم اولش سخته، منم چادری نبودم ...
انگار ذوق کرد، گفت چی شد چادری شدی؟
گفتم اون موقع ها با خدا یه قرار گذاشتیم دوتایی ...
نذاشت حرفم تموم شه، گفت خوش به حالت، دعا کن واسه ما هم ...
دلم آشوب شد ...
گفتم من نیستم که باید برای شما دعا کنم، شماها واسه من دعا کنید ...

التماس دعا ...
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۱:۰۰
آشنا12

گاهی اوقات که برمی گردی نوشته های گذشته ات رو ورق میزنی، دلت آروم میشه، که هیچ چیز موندنی نیست، نه هیجاناتی که ممکنه به واسطه ی حضور یه آدم تو زندگیت باشه، یا شاید خریدن یه وسیله جدید و یا کاشتن یه گل تو گلدون یا هرچیز دیگه ای، و نه ناخوشی ها قراره بمونن، ناخوشی هایی که مثل هیجانات می تونن هزار و اندی دلیل داشته باشن.

نوشتن رو بیشتر از اینکه اون لحظه آرومم میکنه، واسه این دوس دارم که چند سال بعد برگردم و بخونمشون و گذر روزگار رو ببینم، هربار که گذشته ها رو ورق میزنم حس می کنم چندین برابر بزرگتر شدم و این رشد ناگهانی کمک بزرگی می کنه به عبور از روزمرگی های سخت و آسون زندگی.

دوباره بی خوابی زده به سرم و این بار واسه گشتن تو گذشته ها با دفتر چند سال پیشم همراه شدم.


🔲ما آدما خیلی خنده داریم.

هممون می دونیم "حرف" باد هواست و دیواری کوتاه تر از دیوار حاشا نیست.

اما با این حال به حرف ها دل می بندیم و باهاشون دل می کَنیم.

حرف هایی که فقط باد هواست...

92/1/26

17:00


🔲 پسر بچه ی 7 ساله ای که امروز (یعنی دیروز) اولین روز مدرسه اش بود، داشت گریه می کرد.

ازش پرسیدن چرا گریه می کنی؟

میگه آخه مامانم نیست، گم شده!

*بعضی وقتا فکر می کنم خدا گم شده!

92/7/1

00:25



بی ربط نوشت: نمی دونم چرا هرباری که میرم مرکز تبادل کتاب حداقل تا یه هفته شارژم. یقینا یکی از دلایلش قدم زدن بین اون همه کتابه، ولی این حسی نیست که تو کتاب فروشی های انقلاب یا حتی کتابخونه ها داشته باشم، حس خیلی دوس داشتنی تریه ...

فرصت کردید و تهران بودید، حتما یه سر بزنید.

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۰۲:۲۹
آشنا12

عزاداری هاتون قبول


ما روضه حسین شنیدیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!


دل و دماغ نوشتن نیست، اما انگشتانم سخت هوای فشردن دکمه های کیبورد را کرده اند برای آقا، وگرنه من حقیر کجا و نوشتن از عزای امام کجا ...

این روزها عجیب داستان شیخ بهایی در ذهنم رژه می رود، همان داستانی که شیخ بهایی قصد کرد طلسمی را بر سر در حرم آقا علی بن موسی الرضا نصب کند تا هرکه آمادگی لازم برای زیارت را ندارد، وارد حرم نشود، اما آقای ستارالعیوبمان، در عالم خواب مانع این کار می شوند.

این روزها چقدر عجیب حس می کنم "کلهم نور واحد". و همگی ستارالعیوب. که چرا چون حقیری را راه داده اند به مجلسی که بزرگان را شایسته حضور است.

که از زبان هر بزرگی می شنوی، تنها امید به اشکی دارد که برای مظلوم کربلا ریخته ...

اصلا مجلس عزای امام کجا و من حقیر گنه کار کجا؟

و چگونه این لطف را می توان جبران کرد؟

بودن در جمع پاکی که دیروز همگی مهمان آقا بودیم، عرق شرم بر پیشانی می نشاند.

بودن در کشوری که نقطه به نقطه اش، متراکم است از عشاق آل الله، نعمت عظیمی است.

نه فقط شیعه که اهل سنت هم شیفته ی آنهایند.

نه فقط مسلمان که مسیحی و ارمنی تشنه ی مرامشانند.

"خدایا! آنان که حسین دارند، چه ندارند و آنان که حسین ندارند، چه دارند؟
عجب حلوای قندی تو...؟"

دل پر است از احساس، اما ذهن یاری نمی کند تا واژه ها را کنار هم بنشاند ...

فقط ...

زینب هنوز تا رسیدن به شام خراب، چهل شام غریبان پیش رو دارد ...

التماس دعا


دسته روز عاشورا، دیروز، هیات میثاق با شهدا، دانشگاه امام صادق علیه السلام


اگه یه کبوتر بودم، به همه جا پر می زدم، از کران تا کران،
بیرق عزای تو رو، پرچم ولای تو رو، می زدم توو جهان
مشرق و مغرب زمین، با اسمت آشنا بشن
پیامتو بفهمنو، راهی کربلا بشن
قصه ی سقا و عطش، روضه ی طفل غرقِ خون
یه روز باید جهانی شه، توو هر زمین، به هر زبون جهان

حسین عزیز فاطمه


حجم: 4.95 مگابایت


۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۸
آشنا12
هر شاگرد جدیدی که بهم معرفی میشه، وارد یه زندگی جدید و یه خانواده جدید میشم.
گاهی وقتا اینقدر انرژی میگیرم از بعضی از این بچه های معصوم که دلم نمیاد هیچ وقت کلاس هامون تموم شه، مثل صالح، زهرا، علی و ...
اینجور وقتا دوستیمون حتی بعد از تموم شدن کلاس ها هم ادامه داره و هر از گاهی از هم خبر می گیریم.

گاهی وقتا بچه ها خیلی اخت نمیشن ولی خانواده ها خیلی صمیمی و گرم برخورد می کنن، جوری که اصلا احساس غریبی نمی کنی، مثل آیدا، فاطمه، علی و ...

گاهی وقتا نه بچه ها خیلی گرم می گیرن باهات و نه خانوادشون، مخصوصا اگه تعداد جلساتی که قراره باهم کار کنید، کم هم باشه
این جور وقتا بعد از کلاس خیلی خسته میشم، چون بیشترین توانم رو برای پیدا کردن یه روزنه به دنیای طرف مقابلم صرف می کنم، دلم نمی خواد ریاضی و دبیر ریاضی یه موجود خشک بی احساس تو ذهن بچه ها و خانواده هاشون تلقی بشه. دوس ندارم آدم ها صرفا برای گرفتن نمره و قبول شدن، هزینه کنن و بعد انگار نه انگار تا خرداد سال بعد. از این که تمام اهداف یه بچه بشه نمره خوب گرفتن تو درس ها، به هر قیمتی، به شدت اذیت میشم.

با تمام این حرف ها، گاهی اوقات اینقدر مشکلات بچه ها ذهن رو درگیر می کنه که لحظه ی تموم شدن کلاس و بیرون اومدن از اون فضا، بغضی که تا اون لحظه به زور قورتش داده بودی، میزنه بیرون و ناخودآگاه اشک و ...
وقتی میبینی خانواده ای تمام داراییشون یه خونه زیر پله است که با هزار تا قرض و وام تونستن بخرن و هر ماه فلان قدر قسط میدن، اما با این حال حاضرن واسه پسرشون هزینه کنن و معلم بگیرن، بغض امونت رو میبره ...
وقتی میبینی دختر 12 ساله ای که همیشه برات سوال بوده که چرا اینقدر بیشتر از سنش میفهمه، بهت میگه مامان و باباش از هم جدا شدن و مامانش با کار کردن تو یه کارگاه خیاطی خرجشون رو میده، از خودت متنفر میشی ...
از اینجور موقعیت ها کم نیستن متاسفانه ...
خیلی تلخ شد ...


اینو بگم یکم فضا عوض شه
امروز یکی از شاگردای پنجم دبستانم بهم گفت مامانم میگه دست خط شما خیلی خوبه، دست خط من هیچ وقت مثل شما نمیشه.
بهش گفتم تو هم می خوای خوشگل بنویسی؟ (تو ذهنم داشتم برنامه می چیدم که موقع جزوه نوشتن می تونم بهش بگم چجوری بنویسه که قشنگ تر بشه خطش)
خیلی صریح گفت نه.
من :| چرا؟
میگه آخه هیچ کدوم از آدما و دانشمندای بزرگ خطشون خوب نبوده.
بهش میگم ولی آدمای بزرگ همه چیشون باید خوب باشه، خط هم یکیشه.
میگه نه، مثلا جرج واشنگتن اصلا خطش خوب نبوده
:|||

پ.ن1: جرج واشنگتن!!! خطش چه شکلی بوده؟:|
پ.ن2: تف تو ریا، فهمیدید خطم خوبه؟ :))))
۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۱۸
آشنا12


نشسته ام چو غباری به شوق اذن دخول

بیا بگو نتکانند پادری ها را ...


اگر لایق باشم، در جوار حضرت عشق، امام رئوف، به یادتان هستم :)

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۲۳
آشنا12

چند وقت پیش، وقتی برادرزادم که 5 سالشه زمین خورد و جیغ می کشید از درد، واسه اینکه آرومش کنم، رفتم بغلش کردم و بعد از نوازش کردن، بهش گفتم اشکال نداره، منم اندازه تو بودم زمین می خوردم، هر چی بیشتر دردم میومد زودتر بزرگ می شدم، الانم تو داری بزرگ میشی.

اون شب، موقع خواب همه دردهایی که کشیده بودم جلو چشمم رژه می رفتن.

اولین باری که خیلی دردم اومد و حس کردم تلخ ترین شکست زندگیم رو چشیدم، اول دبستان بودم. یادمه بعد از چندین دیکته که 20 می شدم، یه روز توی دیکته به جای "آباد" نوشتم "آبان" و دیکته رو شدم 19. اون روز تا خونه گریه کردم که چرا باید 19 بشم، اینقدر ناراحت بودم که فکر می کردم تنبل ترین بچه دنیام و دیگه هیچ وقت آدم بزرگی نمیشم. یادمه وقتی اومدم خونه و برادر بزرگترم گریمو دید، شیطنش گل کرد و اینقدر سر به سرم گذاشت که دوباره گریه ام گرفت. اینقدر برام سخت بود که رفتم توی باغچه خونمون روی خاک نشستم و تنهایی زار زار گریه کردم. اینقدر این خاطره برام تلخ بود که هنوزم که هنوزه، بعد حدودا 20 سال لحظه لحظه اش تو خاطرم مونده.

دو سال بعد، وقتی یه مشکل خانوادگی بزرگ واسمون اتفاق افتاد فهمیدم اینقدرها هم این نمره پایین گرفتن ها شکست بزرگی نیست. با این که خیلی بچه بودم و خیلی چیزا رو درک نمی کردم، ولی اذیت شدن خانواده من رو هم اذیت می کرد، هر چند از بچگی توانایی بروز حال بدم رو نداشتم.

دو سال بعد از این دو سال وقتی برادرم که هم بازیم بود رو از دست دادم، احساس کردم بزرگترین درد دنیا رو من کشیدم، و با تمام این دردها، خیلی بیشتر از هم سن و سالام می فهمم. فکر می کردم مگه کس دیگه ای هم هست که اندازه من درد کشیده باشه؟ این باعث شده بود که بعضی جاها هم که حتی می خواستم خوشحال باشم، ادای آدمای ناراحت رو دربیارم، خب به هرحال درد بزرگی رو کشیده بودم و باید بقیه می فهمیدن.

تو این مدت دردهای بزرگ و کوچیک زیادی توی زندگی کشیدم، مثل زندگی عادی هرکسی، تا اینکه چند سال پیش، وقتی به کسی که عاشقش بودم، نرسیدم، خیلی بهم ریختم، دیگه غم های گذشته اصلا تو ذهنم نمیومد، فکر می کردم دیگه ته دنیاس، اینقدری که با خدا هم قهر کردم.

چند سال بعد، وقتی پدرم رو که نفسش کوه بود برام، از دست دادم، فهمیدم که تا حالا اصلا معنی درد رو نفهمیده بودم.

مخلص کلام اینکه، هر دردی بکشی، درد بالاتری هم هست.

گاهی وقت ها وقتی درد می کشیم، اینقدر غرق درد کشیدن و ناله کردن میشیم که فراموش می کنیم واسه چی اینجاییم و قراره چیکار کنیم.

یادمون میره این درد کشیدن ها یه وسیله اس واسه رشد و بزرگ تر شدنمون، نه غرق شدن تو همین درد ها و دست و پا زدن ها.



به قول استادی "امید یعنی اگر دانۀ زندگی صد بار از دستمان رها شد، باز هم برای برداشتن و به مقصد رساندن آن به ابتدا برگردیم و این بار محکم تر گام برداریم."


می دونم هممون درد زیاد کشیدیم تو زندگی، اما این درد کشیدن ها نشه دلیلمون واسه رکود و نشستن و تلاش نکردن. :)


شعر نوشت:  مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

                 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

                 ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

                 به هوای سر کویش پر و بالی بزنم ...


و کلام آخر: "شاه کلید موفقیت این است که در بن بست ها، سختی های شدید و مواجهه با موانع بزرگ، امید و ایمانت را از دست ندهی ⛔️ "



خیلی طولانی شد، ولی اینو نگم تو دلم می مونه :)


یَا کَرِیمُ یَا رَبِ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفِی عَنْ قَلِیلٍ مِنْ بَلاَءِ الدُّنْیَا وَ عُقُوبَاتِهَا وَ مَا یَجْرِی فِیهَا مِنَ الْمَکَارِهِ عَلَى أَهْلِهَا عَلَى أَنَّ ذَلِکَ بَلاَءٌ وَ مَکْرُوهٌ، قَلِیلٌ مَکْثُهُ، یَسِیرٌ بَقَاؤُهُ، قَصِیرٌ مُدَّتُهُ فَکَیْفَ احْتِمَالِی لِبَلاَءِ الْآخِرَةِ وَ جَلِیلِ وُقُوعِ الْمَکَارِهِ فِیهَا وَ هُوَ بَلاَءٌ تَطُولُ مُدَّتُهُ وَ یَدُومُ مَقَامُهُ وَ لاَ یُخَفَّفُ عَنْ أَهْلِهِ

 

بخشی از دعای کمیل مولا علی علیه السلام

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۵
آشنا12



🌹🌹🌹🌹🌹🌹 عیدتون خیلی خیلی مبااااااارک 🌹🌹🌹🌹🌹🌹


تبریک ویژه میگم به همه تازه عروس دامادا 😊

ان شاالله زیر سایه مولا علی علیه السلام و مادر سادات سلام الله علیها، زندگی پر از شادی و برکت و خدایی داشته باشن.

همه دختر خانما و آقا پسرای گل مجرد هم، ان شاالله سال دیگه این موقع مزدوج شده باشن 😊


دلاتون شاد و خدایی

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۶
آشنا12


هشدار نوشت: چیزی رو از دست نمیدید اگر این پست رو نخونید. ولی اگر بخونید احتمالا وقتتونو از دست بدید!


تعجب نوشت: گاهی اینقدر هجوم اتفاقات یک دفعه ایه که خودتم باورت نمیشه تو این مدت کم چقدر اتفاقات رو کنار هم گذروندی ...

از اسفند 90 تا اواخر مرداد 96 زمان خیلی زیادی نیست، ولی به اندازه یک عمر گذشت ...

مخصوصا اگر پارسال 25 مرداد بهم می گفتن تا سال دیگه 25 مرداد طعم تلخ تمام این اتفاقات رو می چشی، همونجا سکته می کردم ...


دل نوشت: مشهد ...

             رو به روی ایوون طلا ... 

             اشک و اشک و اشک ...

             دلم لک زده آقا ...

           

یه دوست روانشناس داشتم، می گفت آدما تو شرایط سخت که قرار می گیرن، سعی می کنن انکار کنن اون اتفاق رو تا خیلی بهشون فشار نیاد، این کار ارادی نیست همیشه، گاهی غریزی این کار رو می کنن آدما...

با خوب یا بد بودن و درست و غلط بودن این حرف کاری ندارم، اما یه جایی باید قبول کرد، اتفاقات بد هم جزوی از زندگی هستن، باید کنار اومد، باید تخلیه شی و بالاخره دستت رو بذاری رو زانوتو و پاشی...

اگر اشکی هست، اگر فریادی هست، اگر مشتی هست، همه رو خالی کنی و بعدش عین آدم به زندگیت برسی!


خدا شکرت خدامی ...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۲
آشنا12
به نام نامی سر، بسمه تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

قسم به معنی لایمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر


دردست داعش اسیر باشی و بدانی که تا چند لحظه دیگر شهید خواهی شد
اما چنان محکم و استوار بایستی که صلابتت، تن دشمنانت رابه لرزه در بیاورد!


نمی دانم چرا این آخرین عکست برایم روضه مصور شده است هرکار می کنم این تصویر از ذهنم بیرون نمی رود...

آن دود و آن چادر سفید در پس زمینه عکس، دلم را به عصر عاشورا و  روضه غارت خیمه ها می برد.

چقدر خنجر این تکفیری بر روی بازوی راستت و آن دستار سرخ و آن چهره کریه اش مرا به یاد شمر می اندازد ....

اگر جویای احوالات هم ولایتی هایت باشی عرض کنم وقتی اسیر شدی هیچ کس برایت هشتک FREE_MOHSEN#  را ترند نکرد اما تو به دل نگیر راستش را بخواهی اصلا کسی خبر نداشت که تو صدها کیلومتر آن طرف تر، داری برایشان می جنگی ...


... بگذار اعتراف کنم هیچ چیزی در آخرین عکست به اندازه رگ های ورم کرده گلویت، دلم را آتش نزد!


شهادتت مبارک آقا محسن ...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۷
آشنا12
گاهی می لرزی
می ترسی
مثل بچگی ها

این بار نه از تاریکی حیاط خانه
که از تاریکی حیاتت تا به امروز

نه از مردن جوجه هایت
که از مردن روح خودت

این روزها هیچ چیز آرامت نمی کند
حتی هوس دعای کمیل روز چهارشنبه

این روزها تشنه ای
تشنه ی یک لحظه آدم بودن، یک لحظه با خدا بودن
له له می زنی برای هزارم لحظه، حس گرمای آغوش خدا

این روزها می لرزی
می ترسی
می ترسی به جای جوجه هایت، انسانیتت مرده باشد
می ترسی مسخ شده باشی
می ترسی مصداق "کالانعام بل هم اضل" باشی

لرزش دست این روزهایم عصبی نیست
از ترس است
این روزها می ترسم
از اعماق وجودم
...



پی نوشت: گاهی دلت می خواهد نظم دنیا را بهم بزنی، نظم وبلاگ که پیش کش...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
آشنا12

چند وقتیه خیلی خواستگاری میرم. فقط یه کم "مطلوب" فرق داره.

یه "مطلوب" خاصی مدنظرمه که هرجایی پیداش نمی کنم، و اونایی که پیدا می کنم، من مطلوب خاصشون نیستم.

واسه ی همین خیلی با وسواس انتخاب می کنم و بعد تماس می گیرم و قرار میذاریم که ببینیم می تونیم با هم کنار بیایم یا نه، چه چیزهایی برای من خیلی مهمه و اگه اونا رعایت نشه نمی تونم ادامه بدم و بالعکس.

تو این مدت، بالاخص بعد از عید، خیلی جاها رفتم، به جز چند مورد خاص، همشون همونی بودن که همیشه آرزوشو داشتم، بالاخص این مورد یکی مونده به آخر که نزدیک مترو شریف بود.

بگذریم از اینکه همشون قرار بود زنگ بزنن و به علت های مختلف زنگ نزدن، به جز چند مورد که حداقل گفتن چرا به درد هم نمی خوریم. اکثرا هم به خاطر رشته دانشگاهیم بوده و اینکه این نوع تجربه رو ندارم ...

حقیقتش این آخریا خیلی بهم فشار میومد که اینجا جای گله گذاری نیست، اما هربار یه چیزی یاد می گیرم.

مثلا بار آخر که چند روز پیش بود، درباره چیزهایی که خیلی برام مهم بود حرف زدم که مهترینش نظم و تعهد بود. چند دقیقه ای گذشت و خانم ازم پرسیدن که خب، شما که اینقدر علاقه مند به این نوع شغل هستید، فرض کنید استخدام شدید، اگر چند ماه بعد یه پیشنهاد بهتر بهتون شد تو زمینه رشته و کاری که داشتید با پرستیژ کاری خیلی بالاتر، مثلا تدریس تو دانشگاه یا یه استخدام تو یه شرکت بهتر از اینجا، حاضرید برید؟ اسم تدریس که اومد از خود بی خود شدم و خیلی ریلکس و با هیجان گفتم واقعا نمی تونم از تدریس بگذرم. یه دفعه به خودم اومدم و دیدم خانمه خیلی متعجب نگام میکنه، هر کاری کردم که یه جوری حرفمو پس بگیرم و درستش کنم نشد که نشد، (اگه بدترش نکرده باشم).

بعدش فکر کردم خیلی وقتا اونی نیستم که ادعام میشه، در عرض چند دقیقه "حرف متعهد بودنم" رو به "رویای یه موقعیت بهتر" فروخته بودم. همیشه تو موقعیته که آدما خودشون رو نشون میدن، وگرنه حرف زدن که خیلی راحته، به قول یه دوستی


"عاشق طرز فکر آدم ها نشید.

آدم ها زیبا فکر می کنند...

زیبا حرف می زنند...

ولی زیبا زندگی نمی کنند."


سر این مصاحبه کاری واقعا به این نتیجه رسیدم چقدر سنخیت دارم با این جملات ...


پی نوشت 1: واقعا حس خواستگاری رفتن بهم دست داده سر این مصاحبه کاری رفتن های مداوم این مدتم.

پی نوشت 2: خانم ها لطفا زودتر جواب خواستگارهاتون رو بدید، انتظار خیلی سخته، اگر هم جوابتون منفی بود بازم بگید ملت منتظر نمونن، زورم به این شرکت ها نمیرسه که بگم بابا نمی خواین بگین حداقل اینقدر انتظار نکشم ، ولی زورم به شما که میرسه (زور نه، خواهش)  :))


۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۷
آشنا12


عشق رسوایی محض است که حاشا نشود
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم
هر کسی دربه در خانه ی لیلا نشود

دیر اگر راه بیفتیم ، به یوسف نرسیم
سر بازار که او منتظر ما نشود

لذت عشق به این حس بلاتکلیفی ست
لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟

من فقط روبه روی گنبد تو خم شده ام
کمرم غیر در خانه ی تو تا نشود

هرقدر باشد اگر دور ضریح تو شلوغ
من ندیدم که بیاید کسی و جا نشود

بین زوار که باشم کرمت بیشتر است
قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود

مرده را زنده کند خواب نسیم حرمت
کار اعجاز شما با دم عیسا نشود

امن تر از حرمت نیست ، همان بهتر که
کودک گمشده در صحن تو پیدا نشود

بهتر از این ؟ که کسی لحظه ی پابوسی تو
نفس آخر خود را بکشد پا نشود

دردهایم به تو نزدیک ترم کرده طبیب
حرفم این است که یک وقت مداوا نشود!

من دخیل دل خود را به تو طوری بستم
که به این راحتی آقا گره اش وا نشود

بارها حاجتی آورده ام و هر بارش
پاسخی آمده از سمت تو ، الّا نشود

امتحان کرده ام این را حرمت ، دیدم که
هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود

آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کشت
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود...
محمد سولی


🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹عیدتون مبارک🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

ان شاالله زیارت عیدی بگیرین :)


دلتنگ نوشت: از دو سال پیش تا حالا، علامت وسط مفاتیحم مونده رو "وداع با امام رضا"، هنوز جرات نکردم از آخرین باری که از زیارت برگشتم، علامت رو جا به جا کنم ...

دلتنگی زیاده آقا، جای گفتن نیست...
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۱
آشنا12

تو هیچ انتخاباتی رای نمیده. نه ریاست جمهوری، نه مجلس، نه شورای شهر، نه هر انتخابات دیگه ای. کلا از بیخ و بن با حکومت و نظام جمهوری اسلامی مشکل داره. وقتی صحبت های آقا از تلویزیون پخش میشه، وسط مهمونی هم که باشه، شبکه رو عوض می کنه. با اینکه رای نمیده ولی موقع انتخابات ترجیح می داد روحانی رای بیاره.

الان رو نمی دونم اما قبلا معتقد بود آمریکا ستیزی جمهوری اسلامی چیزی جز توهم توطئه نیست.

با این اوصاف امروز داشت درباره مسائل ایران صحبت می کرد. می گفت: «الان روحانی و خامنه ای شدن دو تا قطب تو یه نظام. با اینکه اصلا از خامنه ای خوشم نمیاد، ولی به هر حال رئیس یه کشوره، یه رئیس جمهور باید خیلی احمق باشه که رو در روی گنده کشورش وایسه. با این رفتارا واقعا فکر نمی کنه دشمن سو استفاده می کنه و اتحاد و امنیت کشور از بین میره؟ واقعا فکر نمی کنه با این وضع آمریکا پررو تر میشه و بیشتر از قبل دشمنی می کنه و ...»


پی نوشت 1: خدا عقل بده به هممون.

پی نوشت 2: آدما اشتباه می کنن، قبول! همه چی رو فراموش می کنیم، باشه! خشونت طلب بودن و بی سواد و بی شناسنامه و ... رو یادمون میره، ولی دیگه وقتی می بینین یه کاری اشتباهه قبول کنین، دیگه خودتون رو توجیه نکنید، بذارید همه کنار هم واسه رشد و پیشرفت بیشتر کشور تلاش کنیم نه اینکه یه عده واسه رسیدن به قدرت و ثروت و چیزهایی که خودشون بیشتر بهش فکر کردن، هر کاری دوس دارن با این مملکت بکنن، چیزی از برجام و 2030 و توتال و تحریم های جدید و ... نگذشته، قبول کنید اشتباه بوده!!! توجیه نکنید. با هر چی مشکل دارین،با هرکی مشکل دارین، الان وقت تلافی نیست، بحث مملکته، بحث ملت ایرانه.

پی نوشت 3: بی ادبی های متن از حقیر نیست، عینا نقل کردم.



عکس نوشت: اولین نتایج جستجوی گوگل رو ببینید که کدوم سایتا هستن؟

دیگه کار از زنگ خطر گذشته ...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۹
آشنا12

با لب سرخت مرا یاد خدا انداختی

روزگارت خوش که از میخانه، مسجد ساختی


روی ماه خویش را در برکه می‌دیدی ولی

سهم ماهی‌های عاشق را چه خوش پرداختی


ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم

بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می‌باختی


من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود

می‌توانستی نتازی بر من، اما تاختی


ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست

«عشق» را شاید، ولی هرگز «مرا» نشناختی

فاضل نظری


بی ربط نوشت: آدم ها تو شرایط مشابه رفتار های متفاوتی رو از خودشون نشون میدن،

                   یکی جواب نه می شنوه و چهار سال صبر میکنه ...

                   یکی هم بعد چهار سال برمی گرده و جواب نه می شنوه و چهار ماه بعد با یکی دیگه عقد می کنه :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۳
آشنا12