به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی ...

به امید آشنایی

هر چیز که در جستن آنی، آنی ...

به امید آشنایی

کتابی که نوش جان می کنم :)
ایده گرفته از وبلاگ khajeh.blog.ir

۲۴ مطلب با موضوع «آشنا نوشت :: دل نوشت» ثبت شده است

هر شاگرد جدیدی که بهم معرفی میشه، وارد یه زندگی جدید و یه خانواده جدید میشم.
گاهی وقتا اینقدر انرژی میگیرم از بعضی از این بچه های معصوم که دلم نمیاد هیچ وقت کلاس هامون تموم شه، مثل صالح، زهرا، علی و ...
اینجور وقتا دوستیمون حتی بعد از تموم شدن کلاس ها هم ادامه داره و هر از گاهی از هم خبر می گیریم.

گاهی وقتا بچه ها خیلی اخت نمیشن ولی خانواده ها خیلی صمیمی و گرم برخورد می کنن، جوری که اصلا احساس غریبی نمی کنی، مثل آیدا، فاطمه، علی و ...

گاهی وقتا نه بچه ها خیلی گرم می گیرن باهات و نه خانوادشون، مخصوصا اگه تعداد جلساتی که قراره باهم کار کنید، کم هم باشه
این جور وقتا بعد از کلاس خیلی خسته میشم، چون بیشترین توانم رو برای پیدا کردن یه روزنه به دنیای طرف مقابلم صرف می کنم، دلم نمی خواد ریاضی و دبیر ریاضی یه موجود خشک بی احساس تو ذهن بچه ها و خانواده هاشون تلقی بشه. دوس ندارم آدم ها صرفا برای گرفتن نمره و قبول شدن، هزینه کنن و بعد انگار نه انگار تا خرداد سال بعد. از این که تمام اهداف یه بچه بشه نمره خوب گرفتن تو درس ها، به هر قیمتی، به شدت اذیت میشم.

با تمام این حرف ها، گاهی اوقات اینقدر مشکلات بچه ها ذهن رو درگیر می کنه که لحظه ی تموم شدن کلاس و بیرون اومدن از اون فضا، بغضی که تا اون لحظه به زور قورتش داده بودی، میزنه بیرون و ناخودآگاه اشک و ...
وقتی میبینی خانواده ای تمام داراییشون یه خونه زیر پله است که با هزار تا قرض و وام تونستن بخرن و هر ماه فلان قدر قسط میدن، اما با این حال حاضرن واسه پسرشون هزینه کنن و معلم بگیرن، بغض امونت رو میبره ...
وقتی میبینی دختر 12 ساله ای که همیشه برات سوال بوده که چرا اینقدر بیشتر از سنش میفهمه، بهت میگه مامان و باباش از هم جدا شدن و مامانش با کار کردن تو یه کارگاه خیاطی خرجشون رو میده، از خودت متنفر میشی ...
از اینجور موقعیت ها کم نیستن متاسفانه ...
خیلی تلخ شد ...


اینو بگم یکم فضا عوض شه
امروز یکی از شاگردای پنجم دبستانم بهم گفت مامانم میگه دست خط شما خیلی خوبه، دست خط من هیچ وقت مثل شما نمیشه.
بهش گفتم تو هم می خوای خوشگل بنویسی؟ (تو ذهنم داشتم برنامه می چیدم که موقع جزوه نوشتن می تونم بهش بگم چجوری بنویسه که قشنگ تر بشه خطش)
خیلی صریح گفت نه.
من :| چرا؟
میگه آخه هیچ کدوم از آدما و دانشمندای بزرگ خطشون خوب نبوده.
بهش میگم ولی آدمای بزرگ همه چیشون باید خوب باشه، خط هم یکیشه.
میگه نه، مثلا جرج واشنگتن اصلا خطش خوب نبوده
:|||

پ.ن1: جرج واشنگتن!!! خطش چه شکلی بوده؟:|
پ.ن2: تف تو ریا، فهمیدید خطم خوبه؟ :))))
  • آشنا12


نشسته ام چو غباری به شوق اذن دخول

بیا بگو نتکانند پادری ها را ...


اگر لایق باشم، در جوار حضرت عشق، امام رئوف، به یادتان هستم :)

  • آشنا12

چند وقت پیش، وقتی برادرزادم که 5 سالشه زمین خورد و جیغ می کشید از درد، واسه اینکه آرومش کنم، رفتم بغلش کردم و بعد از نوازش کردن، بهش گفتم اشکال نداره، منم اندازه تو بودم زمین می خوردم، هر چی بیشتر دردم میومد زودتر بزرگ می شدم، الانم تو داری بزرگ میشی.

اون شب، موقع خواب همه دردهایی که کشیده بودم جلو چشمم رژه می رفتن.

اولین باری که خیلی دردم اومد و حس کردم تلخ ترین شکست زندگیم رو چشیدم، اول دبستان بودم. یادمه بعد از چندین دیکته که 20 می شدم، یه روز توی دیکته به جای "آباد" نوشتم "آبان" و دیکته رو شدم 19. اون روز تا خونه گریه کردم که چرا باید 19 بشم، اینقدر ناراحت بودم که فکر می کردم تنبل ترین بچه دنیام و دیگه هیچ وقت آدم بزرگی نمیشم. یادمه وقتی اومدم خونه و برادر بزرگترم گریمو دید، شیطنش گل کرد و اینقدر سر به سرم گذاشت که دوباره گریه ام گرفت. اینقدر برام سخت بود که رفتم توی باغچه خونمون روی خاک نشستم و تنهایی زار زار گریه کردم. اینقدر این خاطره برام تلخ بود که هنوزم که هنوزه، بعد حدودا 20 سال لحظه لحظه اش تو خاطرم مونده.

دو سال بعد، وقتی یه مشکل خانوادگی بزرگ واسمون اتفاق افتاد فهمیدم اینقدرها هم این نمره پایین گرفتن ها شکست بزرگی نیست. با این که خیلی بچه بودم و خیلی چیزا رو درک نمی کردم، ولی اذیت شدن خانواده من رو هم اذیت می کرد، هر چند از بچگی توانایی بروز حال بدم رو نداشتم.

دو سال بعد از این دو سال وقتی برادرم که هم بازیم بود رو از دست دادم، احساس کردم بزرگترین درد دنیا رو من کشیدم، و با تمام این دردها، خیلی بیشتر از هم سن و سالام می فهمم. فکر می کردم مگه کس دیگه ای هم هست که اندازه من درد کشیده باشه؟ این باعث شده بود که بعضی جاها هم که حتی می خواستم خوشحال باشم، ادای آدمای ناراحت رو دربیارم، خب به هرحال درد بزرگی رو کشیده بودم و باید بقیه می فهمیدن.

تو این مدت دردهای بزرگ و کوچیک زیادی توی زندگی کشیدم، مثل زندگی عادی هرکسی، تا اینکه چند سال پیش، وقتی به کسی که عاشقش بودم، نرسیدم، خیلی بهم ریختم، دیگه غم های گذشته اصلا تو ذهنم نمیومد، فکر می کردم دیگه ته دنیاس، اینقدری که با خدا هم قهر کردم.

چند سال بعد، وقتی پدرم رو که نفسش کوه بود برام، از دست دادم، فهمیدم که تا حالا اصلا معنی درد رو نفهمیده بودم.

مخلص کلام اینکه، هر دردی بکشی، درد بالاتری هم هست.

گاهی وقت ها وقتی درد می کشیم، اینقدر غرق درد کشیدن و ناله کردن میشیم که فراموش می کنیم واسه چی اینجاییم و قراره چیکار کنیم.

یادمون میره این درد کشیدن ها یه وسیله اس واسه رشد و بزرگ تر شدنمون، نه غرق شدن تو همین درد ها و دست و پا زدن ها.



به قول استادی "امید یعنی اگر دانۀ زندگی صد بار از دستمان رها شد، باز هم برای برداشتن و به مقصد رساندن آن به ابتدا برگردیم و این بار محکم تر گام برداریم."


می دونم هممون درد زیاد کشیدیم تو زندگی، اما این درد کشیدن ها نشه دلیلمون واسه رکود و نشستن و تلاش نکردن. :)


شعر نوشت:  مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

                 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

                 ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

                 به هوای سر کویش پر و بالی بزنم ...


و کلام آخر: "شاه کلید موفقیت این است که در بن بست ها، سختی های شدید و مواجهه با موانع بزرگ، امید و ایمانت را از دست ندهی ⛔️ "



خیلی طولانی شد، ولی اینو نگم تو دلم می مونه :)


یَا کَرِیمُ یَا رَبِ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفِی عَنْ قَلِیلٍ مِنْ بَلاَءِ الدُّنْیَا وَ عُقُوبَاتِهَا وَ مَا یَجْرِی فِیهَا مِنَ الْمَکَارِهِ عَلَى أَهْلِهَا عَلَى أَنَّ ذَلِکَ بَلاَءٌ وَ مَکْرُوهٌ، قَلِیلٌ مَکْثُهُ، یَسِیرٌ بَقَاؤُهُ، قَصِیرٌ مُدَّتُهُ فَکَیْفَ احْتِمَالِی لِبَلاَءِ الْآخِرَةِ وَ جَلِیلِ وُقُوعِ الْمَکَارِهِ فِیهَا وَ هُوَ بَلاَءٌ تَطُولُ مُدَّتُهُ وَ یَدُومُ مَقَامُهُ وَ لاَ یُخَفَّفُ عَنْ أَهْلِهِ

 

بخشی از دعای کمیل مولا علی علیه السلام

  • آشنا12

تخلیه ذهنم!

۳۱
مرداد


هشدار نوشت: چیزی رو از دست نمیدید اگر این پست رو نخونید. ولی اگر بخونید احتمالا وقتتونو از دست بدید!


تعجب نوشت: گاهی اینقدر هجوم اتفاقات یک دفعه ایه که خودتم باورت نمیشه تو این مدت کم چقدر اتفاقات رو کنار هم گذروندی ...

از اسفند 90 تا اواخر مرداد 96 زمان خیلی زیادی نیست، ولی به اندازه یک عمر گذشت ...

مخصوصا اگر پارسال 25 مرداد بهم می گفتن تا سال دیگه 25 مرداد طعم تلخ تمام این اتفاقات رو می چشی، همونجا سکته می کردم ...


دل نوشت: مشهد ...

             رو به روی ایوون طلا ... 

             اشک و اشک و اشک ...

             دلم لک زده آقا ...

           

یه دوست روانشناس داشتم، می گفت آدما تو شرایط سخت که قرار می گیرن، سعی می کنن انکار کنن اون اتفاق رو تا خیلی بهشون فشار نیاد، این کار ارادی نیست همیشه، گاهی غریزی این کار رو می کنن آدما...

با خوب یا بد بودن و درست و غلط بودن این حرف کاری ندارم، اما یه جایی باید قبول کرد، اتفاقات بد هم جزوی از زندگی هستن، باید کنار اومد، باید تخلیه شی و بالاخره دستت رو بذاری رو زانوتو و پاشی...

اگر اشکی هست، اگر فریادی هست، اگر مشتی هست، همه رو خالی کنی و بعدش عین آدم به زندگیت برسی!


خدا شکرت خدامی ...

  • آشنا12
به نام نامی سر، بسمه تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

قسم به معنی لایمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر


دردست داعش اسیر باشی و بدانی که تا چند لحظه دیگر شهید خواهی شد
اما چنان محکم و استوار بایستی که صلابتت، تن دشمنانت رابه لرزه در بیاورد!


نمی دانم چرا این آخرین عکست برایم روضه مصور شده است هرکار می کنم این تصویر از ذهنم بیرون نمی رود...

آن دود و آن چادر سفید در پس زمینه عکس، دلم را به عصر عاشورا و  روضه غارت خیمه ها می برد.

چقدر خنجر این تکفیری بر روی بازوی راستت و آن دستار سرخ و آن چهره کریه اش مرا به یاد شمر می اندازد ....

اگر جویای احوالات هم ولایتی هایت باشی عرض کنم وقتی اسیر شدی هیچ کس برایت هشتک FREE_MOHSEN#  را ترند نکرد اما تو به دل نگیر راستش را بخواهی اصلا کسی خبر نداشت که تو صدها کیلومتر آن طرف تر، داری برایشان می جنگی ...


... بگذار اعتراف کنم هیچ چیزی در آخرین عکست به اندازه رگ های ورم کرده گلویت، دلم را آتش نزد!


شهادتت مبارک آقا محسن ...

  • آشنا12

چند وقتیه خیلی خواستگاری میرم. فقط یه کم "مطلوب" فرق داره.

یه "مطلوب" خاصی مدنظرمه که هرجایی پیداش نمی کنم، و اونایی که پیدا می کنم، من مطلوب خاصشون نیستم.

واسه ی همین خیلی با وسواس انتخاب می کنم و بعد تماس می گیرم و قرار میذاریم که ببینیم می تونیم با هم کنار بیایم یا نه، چه چیزهایی برای من خیلی مهمه و اگه اونا رعایت نشه نمی تونم ادامه بدم و بالعکس.

تو این مدت، بالاخص بعد از عید، خیلی جاها رفتم، به جز چند مورد خاص، همشون همونی بودن که همیشه آرزوشو داشتم، بالاخص این مورد یکی مونده به آخر که نزدیک مترو شریف بود.

بگذریم از اینکه همشون قرار بود زنگ بزنن و به علت های مختلف زنگ نزدن، به جز چند مورد که حداقل گفتن چرا به درد هم نمی خوریم. اکثرا هم به خاطر رشته دانشگاهیم بوده و اینکه این نوع تجربه رو ندارم ...

حقیقتش این آخریا خیلی بهم فشار میومد که اینجا جای گله گذاری نیست، اما هربار یه چیزی یاد می گیرم.

مثلا بار آخر که چند روز پیش بود، درباره چیزهایی که خیلی برام مهم بود حرف زدم که مهترینش نظم و تعهد بود. چند دقیقه ای گذشت و خانم ازم پرسیدن که خب، شما که اینقدر علاقه مند به این نوع شغل هستید، فرض کنید استخدام شدید، اگر چند ماه بعد یه پیشنهاد بهتر بهتون شد تو زمینه رشته و کاری که داشتید با پرستیژ کاری خیلی بالاتر، مثلا تدریس تو دانشگاه یا یه استخدام تو یه شرکت بهتر از اینجا، حاضرید برید؟ اسم تدریس که اومد از خود بی خود شدم و خیلی ریلکس و با هیجان گفتم واقعا نمی تونم از تدریس بگذرم. یه دفعه به خودم اومدم و دیدم خانمه خیلی متعجب نگام میکنه، هر کاری کردم که یه جوری حرفمو پس بگیرم و درستش کنم نشد که نشد، (اگه بدترش نکرده باشم).

بعدش فکر کردم خیلی وقتا اونی نیستم که ادعام میشه، در عرض چند دقیقه "حرف متعهد بودنم" رو به "رویای یه موقعیت بهتر" فروخته بودم. همیشه تو موقعیته که آدما خودشون رو نشون میدن، وگرنه حرف زدن که خیلی راحته، به قول یه دوستی


"عاشق طرز فکر آدم ها نشید.

آدم ها زیبا فکر می کنند...

زیبا حرف می زنند...

ولی زیبا زندگی نمی کنند."


سر این مصاحبه کاری واقعا به این نتیجه رسیدم چقدر سنخیت دارم با این جملات ...


پی نوشت 1: واقعا حس خواستگاری رفتن بهم دست داده سر این مصاحبه کاری رفتن های مداوم این مدتم.

پی نوشت 2: خانم ها لطفا زودتر جواب خواستگارهاتون رو بدید، انتظار خیلی سخته، اگر هم جوابتون منفی بود بازم بگید ملت منتظر نمونن، زورم به این شرکت ها نمیرسه که بگم بابا نمی خواین بگین حداقل اینقدر انتظار نکشم ، ولی زورم به شما که میرسه (زور نه، خواهش)  :))


  • آشنا12


عشق رسوایی محض است که حاشا نشود
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم
هر کسی دربه در خانه ی لیلا نشود

دیر اگر راه بیفتیم ، به یوسف نرسیم
سر بازار که او منتظر ما نشود

لذت عشق به این حس بلاتکلیفی ست
لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟

من فقط روبه روی گنبد تو خم شده ام
کمرم غیر در خانه ی تو تا نشود

هرقدر باشد اگر دور ضریح تو شلوغ
من ندیدم که بیاید کسی و جا نشود

بین زوار که باشم کرمت بیشتر است
قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود

مرده را زنده کند خواب نسیم حرمت
کار اعجاز شما با دم عیسا نشود

امن تر از حرمت نیست ، همان بهتر که
کودک گمشده در صحن تو پیدا نشود

بهتر از این ؟ که کسی لحظه ی پابوسی تو
نفس آخر خود را بکشد پا نشود

دردهایم به تو نزدیک ترم کرده طبیب
حرفم این است که یک وقت مداوا نشود!

من دخیل دل خود را به تو طوری بستم
که به این راحتی آقا گره اش وا نشود

بارها حاجتی آورده ام و هر بارش
پاسخی آمده از سمت تو ، الّا نشود

امتحان کرده ام این را حرمت ، دیدم که
هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود

آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کشت
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود...
محمد سولی


🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹عیدتون مبارک🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

ان شاالله زیارت عیدی بگیرین :)


دلتنگ نوشت: از دو سال پیش تا حالا، علامت وسط مفاتیحم مونده رو "وداع با امام رضا"، هنوز جرات نکردم از آخرین باری که از زیارت برگشتم، علامت رو جا به جا کنم ...

دلتنگی زیاده آقا، جای گفتن نیست...
  • آشنا12

برداشت اول: صبح که بیدار شدم، یکی از کانال هایی که عضو بودم، پستی گذاشت با مضمون کانال کتابخوانی و ...، روی لینک زدم و عضو کانال شدم. اولین پستی که دیدم، قسمتی از کتاب «اینک شوکران1» بود. به حدی جذاب بود که تا انتهای اون پست رو خوندم.

برداشت دوم: دوستم که قرار بود از همدان امانتی ای بیاره، ساعت 5 و نیم می رسید چهارراه ولیعصر، قرار گذاشتم که زیرگذر ولیعصر ببینمش. تقریبا تا 6 طول کشید، از خروجی بی آر تی بالا اومدم تا برگردم خونه، که چشمم خورد به خیابون مرکز تبادل کتاب، بی خیال خونه شدم و رفتم متک (مرکز تبادل کتاب).

برداشت سوم: صدای سخنرانی میومد، رفتم سمت محل مخصوص مراسم ها توی متک، تقدیر از نویسنده ی یه کتاب بود، کتاب دفاع مقدس، خواستم برم بشینم گوش بدم، ولی اینقدر شلوغ بود که ترجیح دادم همین طور که کتابا رو می بینم حواسم به سخنرانی هم باشه. دلم کتاب های دفاع مقدس خواست، رفتم سمت قفسه های ادبیات و دفاع مقدس. گنگ بین کتاب ها می گشتم، ناخودآگاه یاد اینک شوکران افتادم، هرچی گشتم پیدا نکردم. رفتم به یکی از مسئول های متک گفتم که برام سرچ کنه، کتاب رو پیدا کردم.

برداشت چهارم: نشستم رو صندلی های متک که ادامه سخنرانی رو گوش بدم، همین طور داشتم کتاب رو ورق میزدم که حس کردم چیزی از صداهای محیط رو نمی شنوم، غرق شده بودم، با ورق به ورق خاطره می خندیدم، ناراحت می شدم، حسرت می خوردم، جوونه زدن عشق رو دوباره حس می کردم ... حیف که اشکم خیلی هوشمنده، وگرنه احتمالا اشک هم می ریختم.

برداشت آخر: کتاب های دفاع مقدس خوب زیاد داریم، تقریبا هم هر از چندگاهی می خونم، ولی نمی دونم چرا این کتاب اینقدر جذبم کرد. و چرا اینقدر همه چیز دست به دست هم داد که این کتاب روزی ام بشه. خداروشکر. حواسم باشه چیزهایی که فراموش کرده بودم و دوباره یادآوری شد با خوندن این، حفظ کنم. ان شاالله.


پی نوشت 1: اینک شوکران 1 خاطره بازی همسر شهید منوچهر مدق هست که از ازدوج تا شهادت این بزرگوار رو روایت می کنن. کتاب خیلی کوچیکه و یکی دو ساعته تموم میشه نهایتا، ولی واقعا ارزششو داره بخونید.

پیشنهاد نوشت 1: حتما یه سری به مرکز تبادل کتاب تهران که چهارراه ولیعصره، بزنید، مطئنم پشیمون نمیشید، معمولا کتاب هایی که هیج جایی پیدا نمی شن اینجا می شه پیدا کرد. چه درسی، چه غیر درسی.

پیشنهاد نوشت 2: اگه حال کتاب خوندن ندارید (که خیلی اشتباه می کنید:)  ) تو بعضی از این کانال های کتاب خوانی عضو شید که کتاب های خوب میذارن. کانالی که این کتاب رو گذاشته بود، کانال صراط هست که امروز قسمت دوم این کتاب رو قرار داده، پس خیلی عقب نمی افتید.

پی نوشت 2: از خاطره نویسی تو وبلاگ خوشم نمیاد، مکان عمومی جای نقل مسائل خصوصی نیست، اما ترجیح دادم اینبار بنویسم، چون هیچ جوری نمیشد از دل ننوشت.


قسمتی از کتاب:

آن روز، از روی شیطنت یک طرف ریش­‌هایش را با تیغ برده بود تا چانه، و بعد چون چاره‌­ای نبود، همه را از ته زده بود... منوچهر مجبور شد یک ماه مرخصی بگیرد و بماند پیش فرشته. روش نمی‌شد با آن سر و وضع برود سپاه، بین بچه­‌ها.

به رفتن او راضی نمی‌­شد: «برای خودت نقشه شهادت نکشی‌ها. من اصلاً آمادگی‌ش را ندارم. مطمئن باش تا من نخواهم، تو شهید نمی­‌شوی.» همین‌طور هم شد. جنگ به پایان رسید، اما منوچهر مدق با وجود ترکش­‌هایی که توی تنش لانه کرده بود، شهید نشد...

  • آشنا12

عشق بازی

۱۶
تیر



عشق بازی بالاتر از این؟!


دل نوشت: خواستم بگم خوش به حالمون که مولامون علی علیه السلامه، بعد دیدم خوش به حال تر خدا که بنده ای مثل مولا داره ...


... : می دونم اینقدر رو سیاهم، (رو سیاهی که پیش کش، تو سیاهم) که مولا نگاهمم نمی کنن، ولی مگه میشه این عشق رو منکر شد ...


حیفه عشق که من مدعیشم...

  • آشنا12

شب تقدیر

۲۴
خرداد

شب قدر؛ شب برنامه ریزی


استاد علی صفایی حائری:

امشب شب تقدیر است. شب تقدیر، شبى است که انسان باید جایگاه خودش را در این عالم بفهمد و بررسى کند. باید ببیند که به جمع خود، به وجود خود، به نیروهایى که دارد، چه سازمانى داده است و برایشان چه برنامه‏ اى ریخته است؟ در خانواده خود، در کوچه و محل خود، در شهر خود، در کشور خود چه برنامه و طرحى داشته است؟

ما یاد گرفته ‏ایم فقط بهانه بیاوریم و غُر بزنیم که نمى‏ گذارند کار کنیم یا جامعه منحرف شده و دیگر نمى‏ شود کارى انجام داد و... در حالى که هر چه مشکلات زیادتر شود، تکالیف بیشتر مى‏ شود.

📚 اخبات، ص 105



دل نوشت: امشب شب احیاست 

؛یک دانه ز تسبیح نماز سحرت را"
 "یک بار به نام من محتاج بینداز"
"شاید که همان دانه ی تسبیح دعایت"
"یکباره بیفتد ، به دریای اجابت"
حلالم کنید
 التماس دعا

  • آشنا12

دلتنگم ...

۲۲
خرداد


دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام ...

دل نوشت: خیلی وقته نیومدم آقا ...

هیچ وقت یادم نمیره اولین بار که دعوتم کردید، با یه بهونه کوچیک، خیلی کوچیک ...

با یه دل کندن ...

الان که چیزی واسه دل کندن ندارم چی؟ آقا دعوتم نمی کنید؟

  • آشنا12

پدر...

۱۶
فروردين

و اما حق پدرت آن است که بدانی که او اصل تو است و تو شاخه و فرع او که اگر نمی بود تو نیز نبودی، پس هرگاه در خود چیزی دیدی که تو را شادمان ساخت، بدان که اصل آن نعمت را از پدر داری و خدای را بر آن سپاس گوی و شاکر باش ...*

  *رساله حقوق امام سجاد علیه السلام

بغض نوشت: چقدر سخته اولین عیدی که پدرت کنارت نیست، روز پدر باشه ...
   

  • آشنا12

از میان تمامی فروع تنها حج حسین جان عالمی به فدایش- به ظاهر نیمه کاره مانده. و او روحی فداه- آن را رها کرده و به کربلا آمده است.

اما حسین درود خدا بر او- در شرایطی است که حج عادی نمی تواند گزارد. او با خانه راز نمی تواند گفت. او با منزل معاشقه نمی تواند کرد. چاره ای نیست جز آنکه از خانه به صاحبخانه درآید.

او از کعبه راه کج می کند اما نه به این دلیل که حج نکند یا نیمه کاره کند. او در جایی ایستاده است که حجی چون دیگر حاجیان او را راضی نمی کند.

او باید حجی کند که چشم بنیانگزار خانه خیره بماند و انگشت حیرت حج گزاران تاریخ در دهان.

او به دنبال کاملترین حج می گردد. برای کسی که خدا به زیارتش می آید و بر او سلام می کند، زائر خانه بودن قانع کننده نیست. استلام حجر الاسود هرچند دست دادن با خداست اما نه برای آنکه دست های خدا ملتهب در آغوش گرفتن اوست. او مشتاقانه به دیدار صاحبخانه می شتابد بی آنکه هیچ یک از رموز دیدار خانه را فرو گذارد.

زیارت خانه را به لباس احرام باید آمد.

حسین سلام محرمان واقعی بر او- در میقات نینوا به لباس سرخ نادوخته عشق محرم می شود و تازه این احرام نیز همه احرام او نیست. آن لباس کرباسی سپید که از فاطمه (س) به یادگار مانده است چطور؟ شاید، اما او را غیر از همه این احرام ها احرام دیگری است. احرام سرخی که در قتلگاه تن پوش حسین می شود.

حاجیان، لبیک را از میقات آغاز می کنند و کعبه را که می بینند لب فرو می بندند.

شاید بتوان دریافت که حسین سلام دلسوختگان بر او- لبیک را از کجا آغاز کرده است، اما کسی نمی داند که او در کجا لب از لبیک فرو بسته است. چه دیده است که نیاز به لبیک را مرتفع دانسته است.

حاجیان به خانه که می رسند پاسخ آمدم به درخواست بیا- را که دیگر تکرار نمی کنند. او در کجا، به کجا رسیده است که آمدم را در حنجره فرو خورده است. او چه دیده است؟ این را نمی دانم و طواف حسین را سلام الله علیه- یا بیانش را نمی توانم.

بعد از طواف و قبل از سعی نوشیدن از آب زمزم مستحب است. این را هم نمی دانم او چه کرده است.

حسین جان ساعیان مخلص به فدایش- در میان صفا و مروه سعی نمی کند. سعی او میان خیمه و میدان است، در زیر شعله های سوزان آفتاب.

زمان کوتاه است و خدا در انتظار، و عاشقی که چنین معشوقی را در انتظار دارد چگونه چون همه و همیشه عمل کند؟ بوی معشوق آنچنان در شامه عاشق پیچیده است که ترتیب و توالی نمی شناسد چه باک اگر قربانی و حلق قبل از وقوف در عرفه باشد.

اگر از اصطکاک پای اسماعیل آب جاودانه زمزم جوشیده است؛ از اصطکاک پای اصغر تشنه در کربلا خون جاودانه می جوشد. اینجا نه زینب و اصغر و حسین سلام الله علیهم- به آب متقاعدند و نه خدا راضی می شود که بر آتش عشق دلسوختگان، آب بریزد. حسین به یاد دارد که خدا قربانی را از ابراهیم نپذیرفته است و یکی از نگرانی های عظیم حسین در عاشورا همین است. به همین دلیل آنگاه که اسماعیل حسین روحی فداه- از آغوش پدر به آغوش خدا عروج می کند و قربانی قبول درگاه می افتد حسین سلام فرزانگان تاریخ بر او- شاید از شعف، خون از گلوی کودک شش ماهه بر می دارد و به آسمان می پاشد.

و اکنون نوبت تقصیر است. زدن موی سر و گرفتن ناخن، حلق و تقصیر من و شماست.

حسین درود ابراهیم بر او و سلام اسماعیل- آنچنان عاشق است که ناخن نمی گیرد انگشتر می گیرد یا می دهد، نمی دانم- انگشتری مزین به خون و انگشت.

نعوذ بالله زنان مصر با دیدن یوسف به جای ترنج دست ها ببرند و این عاشق ترین تاریخ در دیدار با خدا به جای ناخن انگشت ندهد؟ حاشا و کلا.

حلق من و شما تراشیدن موست، آتش عشق جانش را گداخته و خاکستر کرده است که موی از سر نمی شناسد. او از حنجره حلق می کند و محاسن سپید به سرخی خون حلق می آراید.

حسین حلق و تقصیر هم کرده است اما سعی هنوز نیمه کاره است. آتش اشتیاق، جگر حسین سلام الله علیه- را کباب کرده است. بار آخر سعی را چگونه به انجام رساند؟! ملکوتیان خیمه حسین جان عالمی به فداش- گمان برده اند که حسین در صفای قتلگاه مانده است، آنگاه که بار آخر سعی را ذوالجناح بی حسین آمده است.

ولی ... اما ... آن لحظه که سر حسین هروله کنان بر بالای نیزه ها درخشید دریافتند که نه، بار آخر را حسین شمع جاودان آفرینش- سر جدا، پیکر جدا، اخگر جدا، مجمر جدا، سعی می کند، بند از بند استخوان عاشق دلسوخته در این سعی جدا گشته است.

یا لیتنی کُنتُ مَعَک فاَفوزَ فوزاً عظیماً.*

سید مهدی شجاعی کتاب خدا کند تو بیایی حج حسین (ع)

 

*متن رو عینا کپی کردم که امانت رعایت شه، وگرنه جرات به زبون اوردن جمله آخر رو ندارم ...

 

  • آشنا12

دختربچه: می خواااااااااااام!

مادر: عزیزم این به درد شما نمی خوره.

دختر بچه: ولی من می خوااااااام!

مادر: خوشمزه تر از اینو خونه داریم ...

(صحبت مادر تمام نشده، دختر بچه با بغض): آخه من دوسش دارم مامان، لطفا!

مادر: مامان جان آدم هر چیزی رو که دوس داره و می خواد که براش خوب نیست. می دونم خوشمزه اس، ولی ضرر داره...

(گریه دختر بچه) : تو دوسم نداری ...

مادر: مامانی من یه دنیا دوسِت دارم، اما این واست خوب نیست. می خوای بریم پارک و .....

 

چقدر شبیه دنیای ما بزرگترهاست. یه وقتایی واسه داشتن چیزایی که دوسشون داریم چقدر پافشاری می کنیم. حتی گریه و قهر کردن با خدا. حتی رسیدن به این نتیجه که خدا نمی بینتمون، دوسمون نداره، صدامونو نمی شنوه و ...

حواسمون نیست که " آدم هر چیزی رو که دوس داره و می خواد که براش خوب نیست..."

یاد این جمله افتادم که "علاوه بر اعتقاد، به خدا اعتماد کنیم!". یه وقتایی به زبون میگیم که اعتقاد داریم، اما وقتی شرایط یه کم سخت میشه، همه چی یادمون میره و با خدا قهر می کنیم. یه کم به حکمت خدا اعتماد کنیم، به اینکه وقتی چیزی می خوایم و نمیده بهمون، خساست خدا نیست، بی توجهیش نیست، درک نکردنمون نیست که وقتی خودش ما رو آفریده، بهتر از هر کسی می دونه ظرفیتمون چقدره. که "لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها" (1)

وقتی به حکمت این مادر ایمان داریم که وقتی به دخترش میگه نه، خیرش رو می خواد، چرا به حکمت خدا ایمان ندارم؟

و در آخر:

...اما هرگز نباید از تأخیر در اجابت دعا مأیوس گردى زیرا بخشش به ‏اندازه نیت است‏. گاه می ‏شود که اجابت‏ به تأخیر می افتد تا اجر و پاداش و عطاى در خواست ‏کننده بیشتر گردد و گاه می شود که در خواست می کنى اما اجابت نمی گردد درحالی که بهتر از آن به زودى، و یا در موعد مقررى به تو عنایت‏ خواهد شد و یا اینکه‏ به خاطر چیز بهترى این خواسته‏ ات بر آورده نمی شود زیرا چه بسا چیزى را می خواهى که اگر به تو داده شود موجب هلاکت دین تو می ‏شود. روى این اصل، ‏باید خواسته تو همیشه چیزى باشدکه جمال و زیبائیش برایت‏ باقى و وبال و بدیش از تو رخت ‏بربندد، مال براى‏ تو باقى نمی ماند و تو نیز براى آن باقى نخواهى ماند...(2)

و اینکه حواسمون به خواسته هامون باشه:

آیت الله فاطمی نیا:

«ان الله علی کل شی قدر»

«حقا و تحقیقا خداوند بر هر کاری قدرتمند می باشد»

آنها که دارای مقامات عالیه و کرامات هستند این مطلب را با تمام وجودشان باور کرده اند، خدا را امتحان نمی کردند! باید با یقین دعا کنیم ، درخواست و دعاها نباید از روی امتحان کردن باشد، بلکه باید از روی یقین و باور و از سویدای جان باشد.

 روایت است که وقتی دعائی می کنی، حاجت را در در ببین.

 

حاج آقا مجتبی:

«رُوِیَ عن رَسوُلِ‏ الله(صل‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله‏ و سلم) قال: لا تَدعُوا عَلی اَنفُسِکُم اِلّا بِخَیر»؛

 وقتی برای خودت دعا می‏کنی، از خدا خیر بخواه نه شرّ! نفع بخواه نه ضرر! رفع ضرر بخواه نه جلب ضرر! «لا تَدعُوا عَلی اَنفُسِکُم اِلّا بِخَیر»؛ 

این تعبیر، استثنا از نفی است، یعنی بی ‌برو برگرد باید همین باشد، «فَاِنَّ المَلائِکَه یؤَمِّنون عَلی ما یَقوُلوُن»؛ تا دعا می‏ کنید، فرشتگان بلافاصله می‏گویند: آمّین! 

فهمیدی چه‌کار کردی؟ آن‌ها می‏گویند: آمّین! بعد هم تو پشیمان می‏شوی!

 

1: سوره بقره آیه 286

2: نهج البلاغه، وصیت نامه مولا علی علیه السلام به امام حسن مجتبی علیه السلام، ترجمه آیت الله مکارم شیرازی

 

  • آشنا12